من, پنجره , حیات
خسته گي هايم را به رسم يادگار به قلب شيشه اي تومي سپارم
اي پنجره تا بي نهايت
مبادا كه بشكني
و ببينم فرو ريختن خاطراتم را در تو
واين منم در انتظار شب هاي مه تابي
مه تاب من كجايي؟
با نگاه هايي مملو از عطش انتظار من در اسارت چهار چوب هاي چوبي ات اي پنجره من به بي كران
مي نگرم .
من به دنبال زنده گي مي گردم.
وصدا زدم " هاي درختاني كه در پس اين پنچره ايستاده ايد صداي من را مي شنويد آيا "
و جوابي از دست هاي سبزشان نيامد.
زنده گي يعني گفتن يعني بودن و تا ابد بودن.
وخدايي كه همين جاست در اتاق تنهايي هاي من.
وخدا گفت "زنده گي يعني عاشق بودن.
+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1384توسط حسين |
یک سلام عارفانه !
دنیا می آید و هر روز مردمانی نو که آهنگی نو می خوانند ( به سان
" شعر نو " که شعری نو بوده است! ) و این سان ما باید خود را
در میان این امواج خروشان بی اندازیم و آغاز کنیم سفر را با:
بسم الرّب الرّحمان الرّحیم
+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1384توسط حسين |
