تبليغاتX
لوح
خدا را دیدم...

قبل از آن‌كه بخوانيد:

اين ايمان من نيست . اينان تنها و تنها افكار سردي است كه در ذهنم خانه مي‌كنند تا بر صفحه‌ي كاغذ ننشانم‌شان آرام نمي‌گيرم.همين و دي‌گر هيچ.

 

خدا را ديدم...

 

خدا را ديدم... آن پير فرتوت . آن مرد خسته. آن كه بر

 

تخت اهورايي تكيه كرده مي‌خندد.لوح محفوظ در دست

 

مي‌بيند و مي‌خندد. بر افكار من ، بر آن‌چه مي‌نويسم ، بر

 

هر چه دارم و ندارم ، مي‌خندد ، مستانه مي‌خندد.

 

خدا را ديدم... او كه ما بازي‌چه‌اش بوديم  . ما در

 

دستانش و هر چه مي خواهد بر ما مي راند. او كه

 

مي‌ميراند بدون اشك و زنده مي‌كند بدون شادي  و مي‌دهد

 

بي‌دليل و مي‌گيرد بي‌دليل.

 

خدا را ديدم... نه در نزديكي و لاي اين شب‌بوها بل در

 

طوفاني كه بر پا بود در شهرمان مي‌كشت بسياري را.

 

خدا را ديدم... آن كه خود را عادل مي‌نامد بي آن‌كه اين

 

نام را لايقش بدانند و خود را مي‌نامد آن‌چه مي‌خواهد.

 

خدا را ديدم... آن پير فرتوت . آن مرد خسته. آن كه بر

 

تخت اهورايي تكيه كرده مي‌خنددو مي‌خندد و مي‌خندد و

 

مي‌خندد و مي‌خندد و.... .

+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385توسط حسين |
نگاه‌هاي شكسته...

خواندم:

"كنار آب و پاي بيد و طبع شعر و ياري خوش

معـاشـر دل‌بري شـيـرين و سـاقي گـل‌عـذاري خــوش

الــا اي دولـتي طـالـع كـه قـدر وقـت مـي‌دانــي

گوارا بادت اين عشرت كه داري روزه‌گاري خوش "

 

خنديد . مست شدم. نگاهم به نگاهش افتاد. قلبم تپيدن گرفت. نگاهم به زمين زير پايش افتاد ، يحتمل ترك هم برداشت!

من بودم و او. او بود و من.

گفت:"اگر من را نداشتي چه مي‌كردي؟"

گفتم:"هيچ زيرا من هم نخواهم بود."

گفت:"اگر من بروم چه مي‌كني؟"

گفتم:"دنبالت مي‌ايم، هر كجا كه بروي."

امّا...

امّا دروغ گفتم. او رفت و من ماندم . وقتي كه داشت مي‌رفت كنارش بودم. پاك‌تراز هميشه.او لب‌خند مي‌زد من امّا گريه مي‌كردم.

نگاهم به نگاهش افتاد امّا اين بار در نگاهش خودم را ديدم ودر نگاه خودم اورا و در نگاه او خودم را و... ، همه اش من بودم او. نگاه من بود و نگاه او. دستان من و دستان او.دستان گرمش، دستان گرمش‌، دستان گرمش، ... .

امّا او رفت... .

او رفت و من ماندم.من ماندم و او رفت. من ماندم و تنهايي. من ماندم و خدا.من ماندم و اشك. من ماندم وخسته‌گي. من ماندم و يك نگاه شكسته... .

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385توسط حسين |
آمده‌ام براي چرت‌گويي و گند زدن به حس‌تان آمده‌ام حالتان را از هر چه نوشته‌ام است به هم بزنم و .....

اين دفعه مي‌خواهم جواب فحش‌هاتان را بدهم و تك‌تك‌تان را به صلّابه بکشم ، صلابه يحتمل  از صلیب مي‌آيد دیگر! همان كه مسيح را بدان بستند و رفتند ، البته مي‌دانيد كه ما‌ها مي‌گوييم كه آن‌كه به صليب كشيدندش مسيح نبوده است اما چه فرق مي‌كند مهم اين است كه صلابه از صليب مي‌آيد ، چه مي‌گويم؟بريم سر اصل مطلب ، غرض از مزاحمت امر خير بود نه مزاحمت!

در اين‌جا فقط جواب یاران را داده‌ايم نه ره‌گذران را...

 

One.الهام: از حق كه نگّذریم اساسا ما به خاطر كل با ايشان به وب‌لاگمان رسيديم و ايشان نقش اساسي‌اي  در وب‌لاگ ما دارند.ما از همين جا از ايشان كمال ، جلال ، اعمال ، اضمحلال ،فال ، سال ، كال ، چه مي‌گويم باز افتادم به قافيه بافي !

Two.هدي: ايشان هم كه به وب‌لاگ ما خيلي لطف كردين ، قدم رنجه فرموديد چه ساعتي؟حتما مزاحم چيه شما مراحمين ؟ خواهش ميكنم؟

خلاصه از ايشان هم كمال و جلال و الخ !

Three.فرشاد جان عزيز‌دلم( اين "م" آخر "عزيز دلم"،"م" مالكيته نه مخفف "هستم"!): ايشان هم كه كولاك كرده‌اند و ما لياقت اين همه محبت ايشان را نداشته و نداريم و نخواهيم داشت. فرشاد جان خيلي مي‌خوامت ، صفاتو، بيميرم نبينم جفاتو!( فكر كنم يه ذره زيادي رفتم تو حس !)هوم...بعله از اتاق فرمان به من اظلاع ميدن كه ديگه بايد خفه شم!

Four. ياسر بابايي:اين آقاي بابايي كه نوشته‌هاي كولاكي هم دارند به ما لطف دارند.

 

 

در آخر هم بايد خدمت...........اي واي ببخشيد كليد "." ام گيركرد ، خوب داشتم ميگفتم كه ما خيلي چيزا رو مي‌گيريم حتـٌٌا چيزايي رو كه منظور شما نبودن.راستي گفتم اينا رو دارم به كي مي گم ؟ آها كليدم گير كرد يادم رفت ولش كن همان به‌تر كه نگفتم يا ننوشتم چه تفاوتي دارد ، بودن يا نبودن، مساله چو حل گشت آسان شود.

در آخر هم بايد خدمت...........اي واي ببخشيد كليد "." ام گيركرد ، خوب داشتم ميگفتم كه ما خيلي چيزا رو مي‌گيريم حتـٌٌا چيزايي رو كه منظور شما نبودن.راستي گفتم اينا رو دارم به كي مي گم ؟صبر كن ببينم اينا رو يه بار نگفتم ؟ اه باز افتاده‌ام به دور زدن مثل موسا همان كه به‌اش ( بخوانيد "بهش"!) مي‌گفتند ضعيف‌كش .مي‌شناسي‌اش همان كه توي خاني‌آباد قصابي داشت. آخرش هم كريم را چيز خورش كرد.شبها با اسي سبيل و كريم ميرفتند توي محله جهود و يه بطري آب انگور (گرفتي كه از آن آب انگورها!)مي‌گرفتند و مي‌زدن توي رگ...اااااااااااه چه مي‌گويم؟ شده‌ام راوي "من‌او"... .

 

سیر کردی چرت و پرت گویی را !!!

پايان‌

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1385توسط حسين |
نفرين به سفر
اين را بايد در ابتداي مطلب قبل مي‌نوشتم امٌا يادم رفت پس حالا مي‌نويسم:

دريچه‌ها از مهدي جان! (مهدي اخوان ثالث)

"ما چون دو دريچه ، رو‌به‌روي هم،

آشنا به هر به ‌گو‌ مگوي هم،

هر روز سلام و پرسش و خنده،

هر روز قرار روز آينده.

عمر آيينه‌ي بهشت،اما...آه

بيش از شب و روزٍ تير و دي كوتاه.

اكنون دل من شكسته و خسته‌ست،

زيرا يكي از دري‌چه‌ها بسته‌ست.

نه مهر فسون، نه ماه جادو كرد،

نفرين به سفر كه هرچه كرد او كرد."

 

فهمت بيجك گرفت يا نه ؟!!!

 

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385توسط حسين |
دو تن

دو تن بودند ، دست در دست يك دي‌گر و چشم در چشم هم دي‌گر ، ایستاده بودند.

 

نمي‌دانم چه گفتند ، زیرا لب‌هاشان حرکتی نكرد ، هر چه بود در نگاه‌شان خلاصه مي‌شد.

 

دو تن بودند ، آري ، اما اشک بر گونه‌ي يكي‌شان جاری بود و دي‌گري تماشا مي‌كرد.

 

يكي‌شان با دستان گرمش دست دي‌گري را مي‌فشرد اما دي‌گري دستان‌اش را كشيد و رفت.

يكي‌‌شان ایستاده بود و نظاره‌گرعشق بود ، دي‌گري اما زیر لب مي‌گفت" عشق دروغی بیش نیست."

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385توسط حسين |
من و تو

من،خسته،نشسته در راه با چشماني خمار‌آلوده

تو،شاداب،راه مي‌پيمايي و با چشمانت شادي مي‌بخشي

من،گريان،با دلي پر غم به انتظارم

تو،خندان،با دلي پر اميد در راهي

من،سلامي را بي اميد جوابي مي‌سپارم به دست باد

تو،بر روي صورتت نوازش نسيم را مي‌بيني و جواب نمي‌دهي

من،دستانم سرد و بي روح

تو،گرماي دستانت را نمي‌بخشي

من،در پس شيشه تو را مي نگرم

تو،در آينه خود را

من،تو را مي‌خواهم

تو،نمي‌دانم!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385توسط حسين |
تو دانی ؟

این شعر اولین شعری است که گفته ام.دیگر هر اشکالی دارد به بزرگی خودتان ببخشید.اشکالاتش را هم البته با سانسور فحش های تان (که مثلا این چه وضع شعر گفتن است گند زده ای به هر چه شاعر است و غیره ) برایم بنویسید شاید خدا را چه دیدید ما هم یک هو شدیم حافظ!

 

 

 تو دانی؟

تو دانی کز چه می خواهم سخن گفتن ؟

نه از خوبی ،نه از نيكي، نه از گل

همه حرف من از اشك است و از آه

دلي دارم

دلي دارم همه خسته ، همه غم

دلي پرسوز و اشك و ناله و آه

تو داني ؟

تو داني كز چه رو هر شب به درگاه خدا،من اشك ريزم‌ ؟

سوزم و سوزم ، ز سوز اين زمانه

دروغ اند و دروغ اند هر كه بيني

همه در قلب هاشان ناثواب است

كجا هستند ؟

كجا هستند آن پاكان دي روز ؟

همه پير و همه خسته

همه در آرزوهاي گذشته

ما چه داريم ؟

جز نشستن

جز به فرداها رسيدن

و فرداي دگر هم

دلي دارم

دلي آرام و زيبا

همه درد من از رنج زمانه است

غمي كَش قلب من را آشيانه است

تو حرف از خنده و شادي مزن دوست

كه زين پس گر صدايي را شنيدي

صداي گريه و آه شبانه است

توداني؟

توداني كز چه مي خواهم سخن گفتن؟

قم ۱۷/۱/۸۵

+نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1385توسط حسين |
وخدا مرد...
وخدا مُرد و آسمانها لرزید.خورشید بی نور

شد.ابرها آسمان بی ستاره ی شب را در

بر گرفت و دنیا در ظلمتی بی انتها گم شد.

و شیطان بر تخت خداوندی تکیه زد...

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385توسط حسين |
این مطلب را ادامه بدهید:

 

 

و خدا مُرد ...

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385توسط حسين |
که تری یا مه تری!
چندی پیش با یکی از فامیلها (که یحتمل در ادامه خودش متوجه می

شود) بحث بر سر بزرگ بودن و یا کوچک بودن شد.

ایشان هم البته این جانب را بی نسیب نگذاشته و یک " ولی تو هنوز

کوچکی " بستند به ناف ما.

به راستی حد و مرز کوچکی و بزرگی کجاست؟

زمانی که به حرف های بی مزه ی شان می خندی؟

و یا زمانی که از توی جلسات شان نشستن خسته نمی شوی وبرای

تمام جلسه از خداوند طلب خروسک برای اهل مجلس نمی کنی؟!!

و یا تر! آن زمان که احساس می کنی یک هم دم می خواهی کسی

که بفهمدت ودرکت کند ؟

به راستی حد و مرز کوچکی و بزرگی کجاست؟

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385توسط حسين |
مونتیادو
مو نتیادو نوعی باده ی مرغوب است نه پیرهن و شلوار جناب همان که

خودت می دانی !!!

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385توسط حسين |
مسافر

با گام‌هاي سنگين از شهر به دورمي‌شدم. فرار مي‌كردم يا رانده شده بودم نمي‌دانم! چه تفاوتي دارد؟ فراري يا رانده شده.

وخدا به شيطان گفت "از بارگاه من به دور شو كه تو از رانده شده‌گاني" از آن پس شيطان ابليس (رانده شده) نام گرفت.

از دور مسافري را ديدم. مسافري كه با دست‌هايش دانه‌هاي تسبيح را مي‌ساييد. پيش خود گفتم"یحتمل او هم رانده شده است"ا

ز همان دور فرياد سر دادم"آي,اي مسافر , اي خسته خاطر"

مسافر ايستاد. صدايم را آرام‌تر كردم و گفتم " بيا تا با هم راه بپيماييم"

رويش را آرام به سمتم برگرداند. خطوط لبانش نشان از لبخند بود.

براي شيطان خبر آوردند كه مرد در راه خود به مسافري برخورده است كه دستانش دانه‌هاي تسبيح را مي‌سايد.

شيطان گفت"آيا ممكن است حرف‌هاي مسافر در دل مرد اثر كند؟"

يكي از اطراف گفت"نه,هرگز"

پس شيطان خنديد...

آرام باهم راه مرفتيم كه ققنوسي از فراز سرهامان گذشت.

مسافر گفت"گويند كه سايه‌ي ققنوس نشان خوش‌بختي است."

با لحني كه به تمسخر آميخته بود گفتم"آن هما است"

مسافر گفت"چه تفاوت دارد كه هر دو كابوس شب‌هاي يك ذهن خلـّاقند."

خواستم بگويم كه پس اين كه ما ديديم چه بود امانگفتم!

شيطان گوش فرا داده بود تا سخنان مسافر ومرد را بشنود.

پس گفت"آري,مسافر اوّلين قدم رابرداشت آن كه بفهماني تو مي‌خواهي كلام ديگري بگويي."

وسپس صداي قهقه‌ي مستانه اش فضا را پر كرد.

در زير جامه‌ام باده‌اي داشتم كه به "مونتيادو" مي‌مانست امّا نبود.جام را از زير جامه بيرون آوردم و به آن خيره شدم ,آفتاب آب آتشين را آتشين‌تر مي‌كردند.

دستم را به سمت مسافر راندم و گفتم "بنوش تا رستگار شوي!"

مسافر باده را از من گرفته و بر زمين كوبيدو گفت"آيا باده‌اي مي‌خواهي كه نه‌تنها جسمت را بل رحت را نيز سرمست سازد؟"

گفتم"آري,اين باده كه مي‌گويي در كدامين دور مكان پنهان ساخته‌اي؟"

ومسافر به آسمان اشاره كرد.

يحتمل ابر‌ها را نشان مي‌داد كه آماده‌ي باريدن بودند.

شيطان بر فراز آنان واز بالاي ابرها نظاره‌گر آن دو بود.

از اطرافيان يكي پرسيد"منظورش ما بوديم؟"

شيطان در جواب او فقط خنديد, فقط خنديد و خنديد .

من و مسافر با هم راه مي پيموديم و نگاه‌مان به زمين بود كه چه گونه آفتاب جاده را برهود كرده بود.آرام جادّه در ميان شن‌هاي كوير محوشد و ما به بياباني رانده شديم كه به برهوت حضر موت مي‌مانست!

خاموش و پر از ارواح!

تشنه‌گي امانم را بريده بود.باده‌اي هم در بر نبود تا بدان خود را سيراب كنيم.ديده‌گانم خسته و بيابان در بر ديده‌گان خسته سرابي بود از براي سيراب شدن.با صدايي كه به ناله مي‌مانست به مسافر گفتم "خسته‌ام وتن خسته را توان ادامه نيست, بيا تا لختي در بر بيابان بنشينيم وسپس راه آمده را بازگرديم كه در ادامه نشاني از اميد به زنده‌گي نيست."

مسافر رويش را به سمتم بازگرداند و با صدايي كه آشكارا مي لرزيد فرياد كشيد"به طمع كدام هياهو آمده‌اي ,طمع كدام سلام زنانه‌ي بي‌حيا و طمع كدامين مكان دور از نگاه,به طمع كدام بدن تا در بر آن سرماي خسته‌گي‌هايت را بدان بسپاري.بايد رفت وبايد دويد و فرار كرد از جماعتي كه بتان را پرستش مي‌كنند."

مسافر با دست به سمتي اشاره مي‌كرد كه زماني شهري بود و اكنون جز چراغ‌هاي سوسوزناني كه هر لحظه بيش‌تر در ميان غبارها ناپديد مي‌شدند چيزي از آن نمانده بود.

درميان ما اغلب مردمان فكر مي‌كنند زماني كه شيطان مي‌خندد,صداي قهقه‌اش كران‌ها رادر بر مي‌گيرد و زمين را به لرزه مي‌اندازد,بادها را به وزيدن وادار مي‌كند و مردمان از صداي قهقه‌اش يا ديوانه مي‌شوند و يا مست!

و شيطان ريز لب‌خندي زد كه به خنده مي‌مانست.

مي‌رفتم و راه مي‌پيمودم و پا در جاي پاي مسافر به پيش مي‌رفتم.آفتاب هم‌چنان مي‌درخشيد,از بالا نه از روبه‌رو.مسافر با هر دانه‌ي تسبيح قدمي برمي‌داشت و راه‌روام بود به مكاني كه نمي‌دانستم كجاست.

آرام خورشيد به ياقوتي بدل شد در بر سينه‌ي آسمان.ابرها - سياه و تيره – هر لحظه ميان مهر و زمين قرارمي‌گرفتند.زمين از گرماي محبّت مهر به‌ دورماند!زمين گويي افسرده شد!

مسافر زانوانش لرزيد وبه زانو درآمد.كمي كه جلو تر رفتم ديدم خدا را مي‌پرستيد . خدايي را كه مي‌شناختمش.پيش‌تر ها من هم او را پرستش مي‌كردم.پرستش‌گري مغرور!

شب آرام آسمان كوير را تسخير كرد و من عرق سرد و شور ترس را احساس كردم.در كدامين برگ از تاريخ تاريك مردي را ديده‌اي كه از شب بترسد.

به آسمان نگاه كردم,نجواهاي شبانه مانند هر شب به آسمان مي‌رفتند.تكـّه نورهايي سبك بال!

اشك در چشمان مسافر حلقه زده بود وابرها باريدن گرفتند!

آرام در گوش مسافر زمزمه كردم"كدامين خدا را مي‌پرستي؟ خدايي را كه خود را از چشم من و تويي هم پنهان ساخته است؟كدامين خدا؟خدايي كه حتـّا جوابت را نمي‌دهد؟و چه‌گونه پنداشتي كه حتـّا صدايت را مي‌شنود؟كجاست آن خدا؟بگو تا من هم ستايشش كنم."

مسافر رو به آسمان كرد.شايد مي‌خواست تا سرماي قطره‌هاي باران گرماي اشك را از چهره‌اش بشويد.

آن‌ سان بود كه من ديدم كه سرما رفت واز ميان آسمان آغوشي از براي مسافر گشوده شد.

ومسافر با همان آرامشش آرام در بر آن آغوش سراسر نور در ميان ابرها گم شد.

بر روي شن‌ها دانه‌هاي از بند رها شده‌ي تسبيح مسافر آرام خفته بودند.

خورشيد به سمت ديگر زمين شتافت تا از براي مردمان ديگري باشد.

ولب‌خندي حسرت گونه از مرور خاطرات بر لبان شيطان نقش بست.

قم 22/8/84

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385توسط حسين |
ما آمدیم
آمده اند جلوی ما یک بر گه گرفته اند با کلی ناز و غیره می گویند:

"این وب لاگمه یه سر بزن. راستی تو چرا تو وب لاگت هیچی نمی نویسی"

جخ یکی نیست به شان بگوید"آخه آن موقع که شما تلفظ وب لاگ رانمی دانستید ما وب لاگ داشتیم"

باشد اشکالی ندارد امتحانمان را ۲می گیریم ولی به وب لاگمان می رسیم.

                                                                 پایان...یا نه...شروع

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385توسط حسين |

RSS