تبليغاتX
لوح
آينده در گذشته !

اول از همه از تمام تان عذر می خواهم به خاطر غیبت چند روزه ام. دلیلش هم امتحانات است. در ضمن از این به بعد تا روز بیست و سوم خرداد ، هفته‌اي ۱ الي ۲ بار بيش‌تر به روز نخواهم كرد .

اين نوشته را هم براي دل " نقاب مهرباني " گذاشته‌ام كه گفته بود :" ما براي صحبت از عشق هنوز خيلي بچه‌ايم ."

همين !

 

 

 

وقتي آمريكا حمله كرد من 20 ساله بودم ، الآن 16 سالمه !

وقتي بمب‌ها را ريخت من خواهم ترسيد و تفنگ‌هايي كه در دست داشتند لرزه بر اندامم خواهد انداخت.

مرد و زن‌هاي بسياري را ،‌ آواره و سرگردان ، خسته و نوميدان ديدم و خواهم ديد زيرا من آنجا بودم و خواهم بود .

اصلش نبودم . من نبودم . ذهنم اما بود . فكرم بود و خودم خواهم بود .

خانه‌ها ويران خواهند شد و تو مي‌گريستي . آري خيال صدايت تا صدايت در ذهنم باقي خواهد ماند و چهره‌ات را اگر ببينم نمي‌شناسم مگر بگريي.

مي‌پرسي من كجا بودم ؟ من فرار مي‌كردم ... نه ، فرار خواهم كرد . اصلش الآن مي‌دوم به سمتش تا آن روز از دستش فرار كنم !

هر چه ام‌روز ديدم ، يك بار دي‌گر هم خواهم ديد و صدايت را شنيدم و مي‌شنوم و خواهم‌شنيد تا آن روز .

4 سال وقت داريم تا بميريم واگرنه... .

وقتي آمريكا حمله كرد من 20 ساله بودم ، الآن 16 سالمه و 4 سال وقت دارم براي مردن.

 

 

پسرك دفترش را آرام بست و آن را همراه قلمش زير ميز گذاشت مبادا كه پدر نوشته‌ي روي دفترش را ببيند.

روي دفتر نوشته بود :" پيش‌گويي‌هاي من " ...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385توسط حسين |
پنجره

بس است دي‌گر از جلوي آن پنجره بيا كنار! بگذار يك كم نور داخل شود . بگذار يك بار هم سايه‌ي خودم را ببينم.

زن ! بيا كنار از جلوي آن پنجره . فكر كرده‌اي كانه خورشيدي  من هم كانه ماه . نه خانم ! تو "مه‌تاب"ي من هم ...

پرسيدم "اسمت چيست ؟" گفتي ... نه اصلش چيزي نگفتي ، چون مي‌دانستم اسمت را!

چرا پرده را مي‌كشي . به‌ات برخورد گفتم خورشيد نيستي ؟ چيه چرا قهر كرده‌اي ؟فكر كرده‌اي پاي يك نفر دي‌گر در ميان است ؟ اصلش خودت هم به زور آمده‌اي ! مگر يك دلِ به قاعده‌ي دل گنجشك چه‌قدر "تو" تويش جا مي‌شود؟

از همان اولش هم گفتم كه توي خونه‌ي من جا نمي‌شوي . حالا آمده‌اي نق مي‌زني كه اين چه زنده‌گيه فلاكت باريه ؟

فلاكت از سر و رويت مي‌بارد. خسته‌ شدم از بس ديدمت . بيا كنار از جلوي آن پنجره بگذار اين كنج ديوار هم نور ببيند. بگذار ببيني من را در اين كنج ديوار . بگذار كنج ديوار نور من را ببيند . بگذار كنج من نور ديوار را ببيند . بگذار كنج ديوار من نور ببيند . بگذار كنج نوراني دیوار من را ببيني !

كجا مي‌روي؟ چرا لباس‌هايت را مي‌پوشي؟ چرا در را باز مي‌كني ؟ گفتم از جلوي پنجره برو كنار نگفتم كه از در برو بيرون !

حق هم داري ! اين خانه‌ي من است. من كه نمي‌توانم از خانه‌ي خودم قهر كنم  و بروم . برو ! حق داري برو!

....

هي ! تو كي‌هستي دي‌گر ؟ چرا آمده‌اي جلوي پنجره‌ي من ايستاده‌اي ؟ برو كنار زن از جلوي آن پنجره ، من دي‌گر "مه‌تاب " نمي‌خواهم !

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385توسط حسين |
خسته‌گي

خسته‌ام ، خسته از اين دنيا‌ي سياه و سفيد قلبم و مردماني كه خاكستري را نمي‌شناسند ، آبي آسمان را نمي‌بينند و بر سبز سبزه‌ها مي‌خندد.

خسته‌ام ، خسته از دل‌بسته‌گي‌هايي با رنگ عشق ، با نام عشق و با هر چه دروغين است از عشق . خسته از اين چشم‌هاي پر دروغ كه پيشه‌ي‌شان فريب است و رسم‌شان ني‌رنگ.

خسته‌ام ، خسته از انتظار بي‌هوده . خسته از نيامدن‌ها و رفتن‌ها  و حتا از ماندن‌ها . خسته از ماندن و بدين‌سان زيستن.

خسته‌ام ، آري ، خسته‌ام .

پس چرا اي آرامش زيباي هستي مرا در خود غوطه‌ور نمي‌سازي... .

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385توسط حسين |
گفت‌وگو

خواندم :

"فاش مي‌گويم و از گفته‌ي خود دل‌شادم

بنده‌ي عشقم و از هر دو جهان آزادم"

گفتم:

" برو آقا دلت خوش است ! چي را فاش مي‌گويم ؟ من پنهاني‌اش را هم نمي‌توانم بگيم ! اصلش نمي‌توانم بگويم ! چي چي براي خودت مي‌گويي آزادم ؟ كجاي اين آزادي است ؟ "

يادم آمد:

"هر دوي‌مان نجيب و با حيا جلوي هم‌دي‌گر نشسته بوديم."

مي‌گويم:

"اگر قرار بود برايت رمان بنويسم مي‌نوشتم : زانو زدم و گفتم "مه‌تاب" با من ازدواج مي‌كني؟ و او هم مي‌گفت :آره. و به خوبي و خوشي تا آخر عمر با هم زنده گي مي‌كرديم!"

مي‌دانم:

"اين داستان نيست . از داستان هم داستان‌تر است ! من كه پيش تر از گفتم مي‌ترسم . حكما او هم مي‌ترسد كه هنوز به " به خوبي و خوشي والخ " نرسيده‌ايم!"

گفت:

"آره ، مي‌ترسم ! حرفيه؟ آره مي‌ترسم . از تو . از خودم . از عشق . از اين دنيا . از هرچه شجاعت مي‌خواهد مي‌ترسم"

مي‌نويسم:

" چه مي‌نويسم ؟ اين را كه بايد من مي‌گفتم!"

مي‌گويد :

"من و او نداريم . ما "من‌او" ييم ! هرچه من مي‌گويم تو مي‌نويسي و تو چيزي نمي‌گويي كه من بنويسم!"

مي‌گويم :

"پس بنويس"

مي‌نويسد:

 

"من عاشقم!"

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385توسط حسين |
بازگشت

"مه‌تاب"! آن‌سان كه رفتی تمام غم‌هاى دنیا بر دلم آشیانه کردند ، خسته‌گى‌ها از هر سو هجوم آوردند و من زندانی تنهايى شدم .

یادت بر دلم آتش مى‌افكنـْد اما جسمم از سرمای درون ، مي‌لزيد. خسته بودم . اشک مى‌ريختم . دیوانه بودم و هر روز بر عكست خیره مي‌شدم .

سال‌ها گذشت تا توانستم تو را از یاد ببرم و با نبودنت بمانم . سال‌ها گذشت تا توانستم عكست را – كه بر قلبم نقش بسته بود - بسوزانم .

اما نسیم برايم ام‌روز خبر از آمدنت مى‌آورد . تو بعد از سال‌ها باز مى‌گردى و من ياد نگاه‌هايت را از ذهنم شسته‌ام.

"مه‌تاب"! از براى جه مى‌آيى؟ مى‌خواهى اشك‌هايم را ببينى ؟ مى‌خواهى شرح عاشقى‌ام را بشنوی ؟

"مه‌تاب"! بازگرد و مرا با تمام خسته‌گى‌هايم تنها بگذار... .

 

 

به خاطر تاخير چند روزه‌ام هم معذرت!

+نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385توسط حسين |
يادش به خير

يادش به خير ، آن شب‌هاى سرد زمستانى . آن خنده‌هاى كودكانه‌ات و گرماى نگاهت كه هرچه سرما بود مى‌راند.

يادش به خير ، من بودم و تو و يك دنيا ساده‌گى.

يادت هست ؟ خانه‌ى كوچك‌مان يك دريا وسعت داشت ، باغچه‌اش در خيال‌مان مى‌روييد و ما سرسبزتر از از سروهامان.

يادش به خير آن دوران با شكوه با هم بودن‌ها. آن دوران زيباى من و تو .آن شب‌هاى بارانى كه تو "مه‌تاب"اش بودى.

يادت هست ؟ زمستان رخت‌بربست ، بهار آمد وبعد تو با بهاررفتى .

آرى تو رفتى اما من ماندم و يك دنياى خيالى  ، من ماندم و خيالت ، من ماندم و ...  هيچ .

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385توسط حسين |
دش‌وارترين

خيلى سخت است. خيلى سخت‌تر از آن كه بتوان بر زبانى راند يا در فكرى گنجاند.

سخت است كه رفتن به‌ترين‌ات را ببينى و حتا اجازه‌ى اشك ريختن را هم نداشته باشى زيرا مى‌دانى كه اشك تو دل او را مي‌آزارد.

سخت است كه بنشينى و ببينى رفتن به‌ترينت را با لب‌خندى تلخ كه بر لب دارى. لب‌خندى سرد كه بر قلبت آشيانه مي‌كند و تو بغضت را فرو مي‌خورى مبادا كه لب‌خند او را نابود سازى.

سخت است . اين را مي دانم زيرا چشيده‌ام. من خنديدم و او رفت . با آن آرامش هميشه‌گى . وبا آن لب‌خند سحرگون. و من در گوشش زمزمه كردم:

 

" سلام من را به خدايت برسان."

+نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1385توسط حسين |
ترس

مي‌ترسم. با شجاعت تمام مي‌گويم كه مي‌ترسم.

مي‌ترسم مه‌تاب دوباره خيالي باشدو مه‌تاب نباشد .مي‌ترسم او تنها در خيال من مه‌تاب باشد.

مي‌ترسم بداند و راز عشقم فاش شود . مي‌ترسم از آن‌كه بگويد: نه.

آري ، من مي‌ترسم كه خيالش را هم از من بگيرد. ميترسم حتا دي‌گر نگاهم نكند و من را در حسرت آن آسمان‌هاي بي‌كران بگذارد. مي‌ترسم صدايش را هم از من دريغ كند و مرا در سكوت تنهايي براند. مي‌ترسم مه‌تاب من ، مي‌ترسم.

مي‌ترسم از دوريش زيرا بدون او يا حتا بدون خيال او لحظه‌اي هم در اين ديار فاني باقي نخواهم‌ماند.

پس، مه‌تاب من هم‌چنان بمان و بر شب‌هاي تاريك ذهن من ببار. حتا اگر خيالي بيش نباشي.

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385توسط حسين |
امید

اين دومين بار است كه از يك نفر دي‌گر توي وب‌لاگم مطلب مي‌نويسم.

اين مطلب را سيد نوشته است درباره‌ي همان جريانات رود‌خانه و خاطره‌اي در خاطرم و غيره .( رجوع كنيد به مطلب قبل )

 

توضيح اول : اين نوشته متعلق به دفتري است كه جناب سيد در آن مطالبي در مورد دوستانش  را در آن مي‌نويسد وبنده آن دفتر را از ايشان كش رفته‌ ونوشته را عينا و بي كم‌وكاست (البته فقط با تغيير رسم‌الخط )براي‌تان منتقل مي‌كنم.

توضيح دوم : در اين مطلب از بنده ( يعني عزيزدل ) با عنوان مستعار اميد و از رفيق شفيقم جناب علي با نام مستعار بي‌هم‌تا ذكر شده است.

 

اميد

 

 

ام‌شب چه شبي بود ، خيلي حال داد و البته خيلي حال كرديم و خيلي خوش گذشت. چه افسوس بزرگي بر من نام گرفت كه پدرم فرصت اين لذت‌ها را از من دريغ مي‌كند و شيريني زنده‌گي‌ام را رو به تلخي مي‌كشاند و اين تلخي شديد زجرآور است و براي‌ام غير قابل تحمل . ولي از خودم خوشم مي‌ْيد كه خود را عقده‌اي بار نمي‌آورم ( يادداشت عزيز‌دل : پدر جناب سيد به دليل حساسيت بالا اجازه‌ي بسياري از كارها را از ايشان سلب كرده‌اند.)

ام‌شب يكي از آن شب‌هايي است كه فكر نمي‌كنم هرگز از يادم برود و مطمئنم كه نخواهد رفت. چون يكي از شيريني‌هايي بود كه تلخي‌ها را ناكام گذاشت.ام‌شب از نظري دي‌گر هم خوش بود كه به خانه‌ي بي‌هم‌تا رفتيم و اين براي‌ام خيلي لذت‌بخش بود ، چون فكر مي كنم كه اين مي‌تواند باعث نزديكي شود و اين براي‌ام يعني تمام لذت زنده‌گي چون نزديكي به اون ، نزديكي به توست و نزديكي به تو نزديكي به اون و دوست ندارم فكر كنيد براي رسيدن به هر كام‌تان بناي دوستي ريخته‌ام با دي‌گري ، نه نه اصلا اين نيست ، اصل اين است كه من هر كدام‌تان را براي خودتان مي‌خواهم و به قول خودتان شما دقيقا هم فكريد پس من هم چه تو چه اون مي‌شود يكي كه براي من يعني همه چيز جز تصور و حتا جز باران ، ديرينه و ديدار و خاموشي و پرواز (يادداشت عزيز‌دل : اين‌ها همه اسم مستعار بود.) ولي مطمئن باش كه يعني خيلي چيز‌ها و بزرگ‌ترين آن‌ها لذت زنده‌گي.

ام‌شب وقتي از خانه بي‌هم‌تا بر مي‌گشتيم من هم حرم پياده شدم و با هم در حرم كمي درس خوانديم بعد اومديم بيرون رفتيم رودخونه . سكو براي نشستن آن طرف بود و ما حسرت بار اين طرف . وقتي كه پيش‌نهاد رفتن از وسط آب را مي‌دادم هيچ اميدي نداشتم و به خودم مي خنديدم . ولي اي اميد من تو بودي كه مرا در حيرت خود گذاشتي. دو نفري به اون طرف رفتيم و پاهاي برهنه‌ي‌مان را در آب فرو كرديم و از همه چيز گفتيم جز درس شيمي. بعد با يك پا گذاشتن در آب ارضا نشديم ، رفتيم وسط‌ها و آن طرف‌ها و خيسيديم و كيفيديم و رفتيم به سوي خانه‌هاي‌مان با صرف يك چاي .

نوشته شده توسط سيد در ساعت 12و10 روز يك‌شنبه 3 اردي‌بهشت 85

 

حيف كه متن سيد به اندازه‌ي كافي طولاني است واگرنه ( بخوانيد " وگرنه ") ادامه‌ي بحث حقوق زنان را پيش مي‌گرفتم!

در ضمن اين آخرين باري است كه مطلب طولاني مي‌گذارم.

+نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385توسط حسين |
خاطره ای در خاطرم!

اين اولين بار است كه خاطره‌ام را توى وب‌لاگ مى‌‌گذارم يحتمل آخرين بار هم باشد!:

 

 

دى‌شب با سيّد جان ( زور نزن نمي‌شناسى‌‌اش !) رفتیم كه مثلا شيمى بخوانيم . رفتيم توى حرم ( چيه گير‌پاچ كرده‌اى نمى‌‌دانى كدام حرم را مى‌‌گويم؟ حرم حضرت معصومه . مثلا آى ام فِرام ناف قميم ها !) كه درس بخوانيم و عاقل بشويم!

خلاصه توى حرم نشسته بوديم هر دوى‌مان هم مى‌‌دانستيم كه هر‌دوى‌مان حال درس را نداريم ! القصّه به بهانه‌ى تلفن كردن از حرم زديم بيرون . بعد از تلفن سيد گفت :" هستى برويم كنار آب ( رود‌خانه‌ى قم‌رود را مي‌گويم كه به زور عمقش به نيم متر برسد !) درس بخوانيم ؟" ما هم از خدا خواسته قبول كرديم .

رفتيم رسيديم لب آب ديديم آن طرف آب جاى به‌ترى براي نشستن است از طرف دى‌گر حس هم نداشتيم يك عالم راه آب را دور بزنيم و مثل بچه‌ى آدم‌ى‌زاد از روى پل برويم آن طرف آب ! خلاصه رگ خريّت‌مان گل كرد و كفش‌ها و جوراب‌ها را درآورديم و پاچه‌ها را بالا زديم و زديم به آب ! خلاصه جاى‌تان خالى حسابى ياد دوران بچه‌گى كرديم و كلى شاد شديم ! البته بگذريم از اين‌كه كتاب رفيق‌مان را آب برد و براى گرفتنش تمام لباس‌هاى مان خيس شد كه البته به اين هم كلــّى خندیدیم! يا اين‌كه ملت همه كانـّه ديوانه‌ها نگاه‌مان مى‌كردند و – يحتمل - پیش خودشان مى‌گفتند " نگاه كن بچه‌هاى اين دوره زمانه را پسره اندازه‌ى من قد داره بعد رفته آب بازى !"

بعد از اين‌كه از آب دل كنديم و شيمى هم اصلا نخوانديم رفتيم يك چاى قند پهلو هم زديم توى رگ كه كيف‌مان كامل شود!

جاى همه‌ى‌تان البته به غير‌از دخترها خالى! چيه به‌ات برخورد باز مى‌خواهى درباره‌ى حقوق پاى‌مال شده‌ى زنان براى‌مان سخن‌رانى كنى؟! مگر دروغ گفتم؟ چيه مي‌خواهى بگويى اگر مساله‌ى حجاب نبود ما هم كانـّه شما ؟! نه خير آقا اين نقل ها نيست ، براى‌تان كسر شان دارد به تريج قباى‌تان برمى‌خورد! نه اين‌كه پسرها هم همه كانـّه ما خل و چل ها ، نه آقا .چيه مى‌خواهى يك بچه ببندى به نافمان ما را از سر خودت وا كنى كانـّه همان جناب كه پيش‌تر‌ها گفت من هم گفتم( رجوع كنيد به آرشیو فروردين 85 مطلب " كه‌ترى و مه‌ترى!"). نه آقا يا ببخشيد نه خانم ما با اين حرف‌ها كم نمى‌اوريم اصلش راستش را بخواهيد عشق مي‌كنيم به‌مان بگويند " بچه ". مى‌پرسى " چرا؟ ". مى‌گويم " چون ميىفهميم هنوز تا بزرگ شدن خيلى فاصله داريم " و....

 

خدا را شكر كن خسته شدم و اگر‌نه تا صبح براى‌ات سخن‌رانى مى‌‌كردم آن هم درباره‌ى هر چه كه اراده مى‌‌كردى!

پس فعلا تا دوباره شارژ نشده‌ام و فكـّم داغ نشده ،

پايان

 

+نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385توسط حسين |
فكر زمستان

بازنويس‌ي داستان"جيك جيك" اثر علي‌رضا مليحي

 

جيرجيركي كه تمام تابستان را آواز خوانده بود و تلاش

 

بي‌پايان مور را براي جمع آذوقه ديده‌بود ، در آغاز فصل

 

سرما هم‌راه پرنده‌گان به جنوب كوچ كرد و مور را در

 

حسرت بي‌پايان يك جفت بال گذاشت.

 

 

 

عزيزان يك نگاهي هم به پيوند‌هاي روزانه‌ي بيندازند و مصاحبه‌ي عزيز‌دل را بخوانند علت رسم‌الخط‌ ما را مي‌فهمند

+نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385توسط حسين |
تق....دير !

تقدير از وب‌لاگ لوح!

 

 

+نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1385توسط حسين |
خداي من ...
خداى من چون نسيم است با نوازش‌هاي گرمش .

چون كوه است براي غم‌هايم .

و چون آب می شوید دل‌ام را از گناهان.

و چون هر چه خوب است در دلم جا دارد.

اين ايمان من است . اين خداي تنهايي‌هايم است . خداي هميشه يار و ياورم.

 

 

 

به علت امتحانات ميان ترم اين دو هفته كم‌تر مي‌نويسم.

+نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1385توسط حسين |

RSS