تقدیم به پست تر !
پادشاه خنديد . او هم ! اما مرز خندهاش تا درد آنقدر ناگسستني بود كه گويي ميگرييد !
زرهايي كه از پادشاه بود را زشت ميدانست يا تلاش از براي آنها را ، نميدانست !
آري ، ميگريست در خندهي تلخش و ميخنداند با زخمهايش ! و خستهگي را هديه ميدانست از براي شادابي . شادابي تا شادتر بكُشد ، آن پادشاه .
پستتر از زرها خود بود و پستتر خود را ميدانست . پست ميخواندندش آنان كه خود پستبودند در آن دنياي پست. ( شايد هم اين !)
از زرها نان خريد تا زن ( يا همان لكاته ! ) بخورد و بنالد به حال روزگار ! و ميگرييد به حال خودش كه روزگار او را اسير پست گردانده . ميگرييد او هم ! در ميان گريههاشان شب را نديدند كه صبح شد و فردا رقم خورد.
فردا او باز هم دلقك پستتر ها بود !
به طمع كدام آزادي تن بيجان مرا بر ديوار سر د اين قفس ميكوبي ؟
مگر عطر آزادهگي را از تن اين ميلههاي فلزي استشمام كردهاي كه اينسان نستوه تلاش مي كني ؟
و فرياد بر ميآري:" اي آزادهگان دست ما بيگرماي مهرتان افسرد . ما را دريابيد !"
بنگر ! آن آزادهگان ديروز ، اكنون اسيران چنگ زمستان طبيعت هستند. و ما در پس اين شيشههاي بخار گرفته و در احاطهي اين آهنها ، جاي گرممان را – به نقد – ميفروشيم تا شايد آن آزادي زمستان گرفتهي بيرون را – به نسيه – بدست آريم .
لحظهاي درنگ در اين تلاش كافي است تا ببيني من و تو – هرچند در بند – تنها بازماندهگان اين دياريم و سرنوشت تنهايي را بر پيشاني ما رغم زدهاست ، خواه در بند باشيم خواه آزاد !
بنگر! من تنها داراييات در ميان اين تنهايي بينهايت هستم و تو تنها دارايي من . بيا و لذت گرماي اين قفس را از برايم تلخ مكن . دمي از تلاشت دست بردار و من را ببين كه تو را "اميد" ميخوانم نه هرچه آزادي است را !!!
تقديم به بهتريني كه به راه آيين رفت ....علي حيدرپور!
من بت را سوزاندم در آتش خشمم و تو گفتي :" سوزاندن لباس پيامبر گناه است . "
گفتم :"تو بايد پيامبر زمانت باشي واگرنه اين لباس كه معجزه نميكند. بت را باید شکست . بت را باید سوزاند."
ميپرسي :" پس نبايد به راه آيين رفت؟"
ميگويم :" اگر راه آيين است ، چرا كه نه؟"
و تو اكنون به راه ايمان ميروي و من به راه علم و فاصله بينمان جدايي مياندازد.
□
وقتي دوباره اين دروازههاي پيچ خورده را و در پس آن علم را ديد زير لب حسرت گونه گفت :" لعنت بر اين فاصلهي ميان علم و آيين... ."
تقديم به فرشادجان كه اكنون هم درديم.
باز امشب آمدهام تا درد دلم را با تو بگويم اي مهتاب شبهاي تارم . آمدهام تا بگويم " خدانگهدار" . آمدهام براي اين كه بداني خستهام . براي آنكه بداني ديگر وقت رفتن است . وقت رفتن تو .
آري ، مهتاب برگرد و یادت را از قلب من بیرون ببر. برگرد و من را منگر با آن چشمهايي كه آواز سحر ميخوانند . برگرد ، مهتاب.
امشب امدهام بگويم هر چه بود اكنون ديگر نيست . آري ، هرچه بود ، خيال يا واقعيت ، رويا يا بيداري ، دروغ يا راست ، من يا تو ، همه در دفتر خاطراتمان خاك خواهند خورد .
آري ، ميدانم كه اين حرفها به قيمت دوري گرماي دستانت خواهدبود ، به قيمت نچشيدن طعم بوسهات و اين كه ببينم دست در دست ديگري داري. ميدانم كه حسرت خواهم خورد ، ميدانم كه خواهم مرد اما من مجنون نيستم !
تو داني ، كه اينها همه داستان بود براي آن كه من بنويسمشان و اينها بخوانند و بگويند :" زيبا بود ، مثل هميشه " . كجايش زيباست اين دردهاي زندهگي ، اين غمهاي تا بينهايت ، اين سرماي دل .
بازگرد مهتاب و بگذار نور صبح بر من بتابد . از زماني كه بر من درخشيدي ، من ديگر گرماي مهر را نديدهام.
بازگرد و من را با هر چه افسانه است تنها بگذار.

