تبليغاتX
لوح
دلق‌ك

                                                                                        تقدیم به پست تر !

پادشاه خنديد . او هم ! اما مرز خنده‌اش تا درد آنقدر ناگسستني بود كه گويي مي‌گرييد !

زر‌هايي كه از پادشاه بود را زشت مي‌دانست يا تلاش از براي آن‌ها را ، نميدانست !

آري ، مي‌گريست در خنده‌ي تلخش و مي‌خنداند با زخم‌هايش ! و خسته‌گي را هديه مي‌دانست از براي شادابي . شادابي تا شادتر بكُشد ، آن پادشاه .

پست‌تر از زر‌ها خود بود و پست‌تر خود را مي‌دانست . پست مي‌خواندندش آنان كه خود پست‌بودند در آن دنياي پست. ( شايد هم اين !)

از زر‌ها نان خريد تا زن ( يا همان لكاته ! ) بخورد و بنالد به حال روزگار ! و مي‌گرييد به حال خودش كه روز‌گار او را اسير پست گردانده . مي‌گرييد او هم ! در ميان گريه‌هاشان شب را نديدند كه صبح شد و فردا رقم خورد.

فردا او باز هم دلق‌ك پست‌تر ها بود !

+نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385توسط حسين |
کدام آزادی؟

به طمع كدام آزادي تن بي‌جان مرا بر ديوار سر د اين قفس مي‌كوبي ؟

مگر عطر آزاده‌گي را از تن اين ميله‌هاي فلزي استشمام كرده‌اي كه اين‌سان نستوه تلاش مي كني ؟

و فرياد بر مي‌آري:" اي آزاده‌گان دست ما بي‌گرماي مهرتان افسرد . ما را دريابيد !"

بنگر ! آن آزاده‌گان ديروز ، اكنون اسيران چنگ زمستان طبيعت هستند. و ما در پس اين شيشه‌هاي بخار گرفته و در احاطه‌ي اين آهن‌ها ، جاي گرممان را –  به نقد –  مي‌فروشيم تا شايد آن آزادي زمستان گرفته‌ي بيرون را –  به نسيه –  بدست آريم .

لحظه‌اي درنگ در اين تلاش كافي است تا ببيني من و تو –  هرچند در بند –  تنها باز‌مانده‌گان اين دياريم و سرنوشت  تنهايي را بر پيشاني ما رغم زده‌است ، خواه در بند باشيم خواه آزاد !

بنگر! من تنها دارايي‌ات در ميان اين تنهايي بي‌نهايت هستم و تو تنها دارايي من . بيا و لذت گرماي اين قفس را از برايم تلخ مكن . دمي از تلاشت دست بردار و من را ببين كه تو را "اميد" ميخوانم نه هرچه آزادي است را !!!

+نوشته شده در شنبه بیستم خرداد 1385توسط حسين |
بت...!

تقديم به بهتريني كه به راه آيين رفت ....علي حيدرپور!

 

من بت را سوزاندم در آتش خشمم و تو گفتي :" سوزاندن لباس پيام‌بر گناه است . "

گفتم :"تو بايد پيام‌بر زمانت باشي واگرنه اين لباس كه معجزه نمي‌كند. بت را باید شکست . بت را باید سوزاند."

مي‌پرسي :" پس نبايد به راه آيين رفت؟"

مي‌گويم :" اگر راه آيين است ، چرا كه نه؟"

و تو اكنون به راه ايمان مي‌روي و من به راه علم و فاصله بين‌مان جدايي مي‌اندازد.

 

وقتي دوباره اين دروازه‌هاي پيچ خورده را و در پس آن علم را ديد زير لب حسرت گونه گفت :" لعنت بر اين فاصله‌ي ميان علم و آيين... ."

+نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385توسط حسين |
دردِ دل

تقديم به فرشادجان كه اكنون هم درديم.

 

باز ام‌شب آمده‌ام  تا  درد دلم را با تو بگويم اي مه‌تاب شب‌هاي تارم . آمده‌ام تا بگويم " خدانگه‌دار" . آمده‌ام براي اين كه بداني خسته‌ام . براي آن‌‌كه بداني دي‌گر وقت رفتن است . وقت رفتن تو .

آري ، مه‌تاب برگرد و یادت را از قلب من بیرون ببر. برگرد و من را منگر با آن چشم‌هايي كه آواز سحر مي‌خوانند . برگرد ، مه‌تاب.

ام‌شب امده‌ام بگويم هر چه بود اكنون دي‌گر نيست . آري ، هرچه بود ، خيال يا واقعيت ، رويا يا بيداري ، دروغ يا راست ، من يا تو ، همه در دفتر خاطرات‌مان خاك خواهند خورد .

آري ، مي‌دانم كه اين حرف‌ها به قيمت دوري گرماي‌ دستانت خواهدبود ، به قيمت نچشيدن طعم بوسه‌ات و اين كه ببينم دست در دست دي‌گري داري. مي‌دانم كه حسرت خواهم خورد ، مي‌دانم كه خواهم مرد اما من مجنون نيستم !

تو داني ، كه اين‌ها همه داستان بود براي آن كه من بنويسم‌شان و اين‌ها بخوانند و بگويند :" زيبا بود ،‌ مثل هميشه " . كجايش زيباست اين دردهاي زنده‌گي ،‌ اين غم‌هاي تا بي‌نهايت ، اين سرماي دل .

بازگرد مه‌تاب و بگذار نور صبح بر من بتابد . از زماني كه بر من درخشيدي ، من دي‌گر گرماي مهر را نديده‌ام.

بازگرد و من را با هر چه افسانه است تنها بگذار.

+نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1385توسط حسين |

RSS