تبليغاتX
لوح
لطفا خود خدا ...!

تقدیم به خدا...!

 

اين‌جا شهر گم‌شده در یاد خداست . مردان و زنانش اما خود را دست تقدیر خدا مي‌دانند. مردان و زنان سفيدپوشى كه شاید با تقدیر مى‌جنگند . راه‌روها را كه مى‌پيمايى اتاق‌هايي مى‌بينى كه سرنوشت را لعنت مى‌گويند . اين‌جا خدا هم خسته است .

 

اتاق اول :

مردی آرام مى‌رفت . پیر بود و خسته . قلبش آرام مى‌تپيد . نگاهش به آسمانی  كه در پشت سقف سفید اسیر بود .

در ذهن آرام مرد يك نگاه مى‌رقصيد . نگاهی كه سال‌ها زین پيش‌تر رو به خاموشی رفت و دستان‌اش در دستان پیر پير‌مرد سرد بود . پیرمرد آن روز گریست  اما ام‌روز مى‌خنديد . مى‌دانست كه وصل نزديك است .

 

اتاق دوم :

مرد مى‌گريست . توان دیدن نگاه‌هاى منتظر زن را نداشت . مرد نمى‌توانست داخل شود و ببیند آن نگاه‌هايى كه امید را در دستان او مى‌ديدند. دستان خسته‌اىكه به هر جا رفته بودند با ان کاغذ سر تا به پا لعنت . آرى ، زن باید مى‌مرد زیرا خدا یادش رفته بود مردی نیازمند است.

 

اتاق سوم :

تخت‌هايى خالى و منتظر . شاید كه تقدیر گریبان ديگرى را گیرد و کشاند تا بدین ‌جا .

 

اتاق آخر :

مردی آرام بود . شاید كه خوابیده بود . زن اما در کنارش دعا مى‌خواند .

 

در بیرون سرنوشت بود كه مى‌خنديد ... .

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385توسط حسين |
! I like enemy

زنده‌گى را دوست مي‌دارم

مرگ را دشمن .

واي ، اما – با كه بايد گفت اين ؟ - من دوستي دارم

كه به دشمن خواهم از او التجا بردن ...

                                                 ( م . اميد )

 

خيلى ساده‌تر از آن است كه مي‌پنداشتم . مثل آن است كه خود را در آغوش كسى رها كنى .

سينه‌هايم را از اين هواي متعفن پر‌كردم . حال تهوع به‌ام دست داد . سرم گيج رفت . هميشه از بلندى متنفربودم .

دستهايم را گشودم تا مرگ را در آغوش بگيرم و خود را در ميان دستان تا بي‌انتها جاري مرگ رها كردم.

اين اولين باري بود كه وزش نسيم آزادي را اين چنين حس مي‌كردم ... .

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385توسط حسين |
شب...!

على رفت ، زردشت فرمند خفت .

شبان تو گم گشت و بوداى پاك

رخ اندر شب ني‌روانا نهفت ...

                                    ( م . امید)

 

شب ، تفسیر مبهم و ساده‌ی زنده‌گي‌ام . تندیس باشکوه تنهایی‌هایم .

شب ، تلألو زلال و پاك دنیایم كه در سیاهی غرق است . تمام هرچه دارم و هرکه دوست می‌دارم . وجودم ... !

شب ، هر‌آن‌چه از نور بر وجودم تابید و "مه‌تاب"ای كه نیامد باز ام‌شب ... !

+نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385توسط حسين |

RSS