تقدیم به خدا...!
اينجا شهر گمشده در یاد خداست . مردان و زنانش اما خود را دست تقدیر خدا ميدانند. مردان و زنان سفيدپوشى كه شاید با تقدیر مىجنگند . راهروها را كه مىپيمايى اتاقهايي مىبينى كه سرنوشت را لعنت مىگويند . اينجا خدا هم خسته است .
□
اتاق اول :
مردی آرام مىرفت . پیر بود و خسته . قلبش آرام مىتپيد . نگاهش به آسمانی كه در پشت سقف سفید اسیر بود .
در ذهن آرام مرد يك نگاه مىرقصيد . نگاهی كه سالها زین پيشتر رو به خاموشی رفت و دستاناش در دستان پیر پيرمرد سرد بود . پیرمرد آن روز گریست اما امروز مىخنديد . مىدانست كه وصل نزديك است .
□
اتاق دوم :
مرد مىگريست . توان دیدن نگاههاى منتظر زن را نداشت . مرد نمىتوانست داخل شود و ببیند آن نگاههايى كه امید را در دستان او مىديدند. دستان خستهاىكه به هر جا رفته بودند با ان کاغذ سر تا به پا لعنت . آرى ، زن باید مىمرد زیرا خدا یادش رفته بود مردی نیازمند است.
□
اتاق سوم :
تختهايى خالى و منتظر . شاید كه تقدیر گریبان ديگرى را گیرد و کشاند تا بدین جا .
□
اتاق آخر :
مردی آرام بود . شاید كه خوابیده بود . زن اما در کنارش دعا مىخواند .
□
در بیرون سرنوشت بود كه مىخنديد ... .
زندهگى را دوست ميدارم
مرگ را دشمن .
واي ، اما – با كه بايد گفت اين ؟ - من دوستي دارم
كه به دشمن خواهم از او التجا بردن ...
( م . اميد )
□
خيلى سادهتر از آن است كه ميپنداشتم . مثل آن است كه خود را در آغوش كسى رها كنى .
سينههايم را از اين هواي متعفن پركردم . حال تهوع بهام دست داد . سرم گيج رفت . هميشه از بلندى متنفربودم .
دستهايم را گشودم تا مرگ را در آغوش بگيرم و خود را در ميان دستان تا بيانتها جاري مرگ رها كردم.
اين اولين باري بود كه وزش نسيم آزادي را اين چنين حس ميكردم ... .
على رفت ، زردشت فرمند خفت .
شبان تو گم گشت و بوداى پاك
رخ اندر شب نيروانا نهفت ...
( م . امید)
□
شب ، تفسیر مبهم و سادهی زندهگيام . تندیس باشکوه تنهاییهایم .
شب ، تلألو زلال و پاك دنیایم كه در سیاهی غرق است . تمام هرچه دارم و هرکه دوست میدارم . وجودم ... !
شب ، هرآنچه از نور بر وجودم تابید و "مهتاب"ای كه نیامد باز امشب ... !

