این روزهایی که نمی نویسم زمانی است برای خسته بودن از ادبیات ، شستن دفتر از هرچه ناپاکی است و شكستن قلم كه ديگر براي دل نمينويسد ...
تنها ماييم كه بر نميگرديم
ما ،
تنها برنميگرديم.
( " هفتاد سنگ قبر " از " يدالله رويايي " )
□
براي پرستيدن هيچ نبود . خدايي نيافته بوديم در هرجا كه گشتهبوديم . هرچه بود افسون بود و دلخوشكنكهايي به رنگ خدا .
"خدايي آيا هست ؟"
نميدانستيم چهگونه به ديارمان بازگرديم ، كه معبود ، هديه نداشتيم .
آتشي ديديم . يك نفر گفت :
"شايد چون موسي خداي ما نيز در پس اين آتش هبوط كردهباشد ."
و با قدمهايي كه پر بود از اميد بهسوي آتش رفتيم اما ...
... اما هيچ نبود جز آتش و دروغ .
بازگشتيم و تكهاي از آتش را خداي دیارمان ساختيم . هر چند ميدانستيم
"اين دروغي بيش نيست."
این برای پدرم نیست...!
با توام ، اي كه در مقابلم قد علم كردهاي و دل تراشيده از سنگت را به رخم ميكشي .
مرا بنگر با آن چشمهاي خستهات ، خسته از گذشته و آن چه با آن دست در گريبان انداختهاي . دمي نيز مرا بنگر كه چهگونه طعم گس اسارت در زير دندانهايم خواهدماند و پنجرهي كوچكي كه حسرتم ميبخشد . حسرت آزادي ...
دمي از آن تلاشت دست بكش و ببين كه چهگونه ميترسم از آينده . دستهايت را به دستانم بسپار ، ميدانم كه دستانت هنوز گرماي مهر را دارد ، پس چرا من را از چشيدنش باز ميداري ؟
صدايم را ميشنوي آيا ؟ با تو سخن ميگويم اي ديوار كه مرا در بر گرفتهاي و بهخيالت از هر خطر مصونم ميسازي . من اين ايمني به رنگ زندان را نميخواهم !
كاش ميفهميدي پدرها از جنس ديوار نيستند !!!
مرد دلش لرزيد وقتى كه او را ديد .
زن – آرام و زنانه – خندید .
مرد امّا ترسيد . با خودش گفت :" من خیالش را هم دوست دارم "
زن آهسته رویا ميپروراند . در تنهايى مرد را ميديد ، عشق را نیز !
مرد همچنان ترسان بود . با خودش ميگفت :" او عشق چه ميداند چیست !"
زن منتظر بود . با نگاهی كه به جاده پیوند داشت .
مرد اما نميآمد . گفت :" او چشم انتظار من نیست !"
زن غمگین شد اما نگاهش را از جاده بر نميداشت .
مرد روزمرهگي را به خود غالب ميكرد شاید فراموشی را بیابد.
زن – همچنان كه چشمانش به انتظار بود – رفت .
مرد حسرت را تجربه ميكرد.
و داستانی كه تا به ابد تکرار است...

