تبليغاتX
لوح
خدايي براي پرستيدن

این روزهایی که نمی نویسم زمانی است برای خسته بودن از ادبیات ، شستن دفتر از هرچه ناپاکی است و شكستن قلم كه ديگر براي دل نمي‌نويسد ...

 

 

تنها ماييم كه بر نمي‌گرديم

ما ،

تنها برنمي‌گرديم.

                        ( " هفتاد سنگ قبر " از " يدالله رويايي‌ " )

 

براي پرستيدن هيچ نبود . خدايي نيافته بوديم در هرجا كه گشته‌بوديم . هرچه بود افسون بود و دل‌خوش‌كن‌ك‌هايي به رنگ خدا .

"خدايي آيا هست ؟"

نمي‌دانستيم چه‌گونه به ديارمان بازگرديم ، كه معبود ، هديه نداشتيم .

آتشي ديديم . يك نفر گفت :

"شايد چون موسي خداي ما نيز در پس اين آتش هبوط كرده‌باشد ."

و با قدم‌هايي كه پر بود از اميد به‌سوي آتش رفتيم اما ...

... اما هيچ نبود جز آتش و دروغ .

بازگشتيم و تكه‌اي از آتش را خداي‌ دیارمان ساختيم . هر چند مي‌دانستيم

"اين دروغي بيش نيست."

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385توسط حسين |
به نام پدر ، براى ديوار !

این برای پدرم نیست...!

با تو‌ام ، اي كه در مقابلم قد علم كرده‌اي و دل تراشيده از سنگت را به رخم مي‌كشي .

مرا بنگر با آن چشم‌هاي خسته‌ات ، خسته از گذشته و آن چه با آن دست در گريبان انداخته‌اي . دمي نيز مرا بنگر كه چه‌گونه طعم گس اسارت در زير دندان‌هايم خواهدماند و پنجره‌ي كوچكي كه حسرتم مي‌بخشد . حسرت آزادي ...

دمي از آن تلاشت دست بكش و ببين كه چه‌گونه مي‌ترسم از آينده . دست‌هايت را به دستانم بسپار ، مي‌دانم كه دستانت هنوز گرماي مهر را دارد ، پس چرا من را از چشيدنش باز مي‌داري ؟

صدايم را مي‌شنوي آيا ؟ با تو سخن مي‌گويم اي ديوار كه مرا در بر گرفته‌اي و به‌خيالت از هر خطر مصونم مي‌سازي . من اين ايمني به رنگ زندان را نمي‌خواهم !

كاش مي‌فهميدي پدرها از جنس ديوار نيستند !!!

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385توسط حسين |
زنده‌گى

مرد دلش لرزيد وقتى كه او را ديد .

زن – آرام و زنانه – خندید .

مرد امّا ترسيد . با خودش گفت :" من خیالش را هم دوست دارم "

زن آهسته رویا مي‌پروراند . در تنهايى مرد را مي‌ديد ، عشق را نیز !

مرد هم‌چنان ترسان بود . با خودش مي‌گفت :" او عشق چه مي‌داند چیست !"

زن منتظر بود . با نگاهی كه به جاده پیوند داشت .

مرد اما نمي‌آمد . گفت :" او چشم انتظار من نیست !"

زن غمگین شد اما نگاهش را از جاده بر نمي‌داشت .

مرد روزمره‌گي را به خود غالب مي‌كرد شاید فراموشی را بیابد.

زن – هم‌چنان كه چشمانش به انتظار بود – رفت .

مرد حسرت را تجربه مي‌كرد.

و داستانی كه تا به ابد تکرار است...

+نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385توسط حسين |

RSS