من این جا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم...
( م . امید )
□
ما ، اهالی شهر در غرب پنهان ، شهری در میان بیابان ، شهری که تنها داستانش داستان جایی است در پشت صحرا ، آن جا که خورشید بر می خیزد . داستان آنجا که می گویند شهر خداوند است .
□
ما خسته بودیم از روزمره گی شهرمان ، از نشستن ، از ترس بازنگشتن . ما مردان امیدوار شهر کوله باری بستیم و رفتیم ( رجوع شود به پست قبلی من در همین وب لاگ !) .
در یک طلوع زرین خورشید برخاستیم و سوی امید رفتیم .
روزهای بسیار راه رفتیم ، دیگر توان مان نمانده بود . مشک هامان خالی ، کوله هامان تهی ، شهر خدا را نیافته بودیم . امیدمان مرده بود!
یکی فریاد زد : آب . و دستانش نقطه ای در دوردست را نشانه بود ( تنها امیدمان برای زنده گی ) . دویدیم و از آن آب نوشیدیم . جان دوباره یافته بودیم .
نه توان بازگشت مان بود نه امید رفتن . ماندیم و در کنار همان آب شهری بنا کردیم .
سال ها بعد در شهرمان تنها داستان ، داستان شهری بود در آن سوی صحرا ها ، در آن جا که خورشید بر می خیزد هر چند که ما ( بزرگان اکنون این شهر ) می دانیم که این افسانه ای بیش نیست. داستان شهری به نام خدا .
لازم به ذکر نیست که " اینها ایمان من نیست "!
همانند مگسها در دست كودكان شيطان ، ما نيز در دست خدايانيم ، آنها ما را براي تفريح خود نابود ميكنند .
( شكسپير – شاه لير ، پردهي چهارم ، صحنهي اول )
□
زماني براي آن كه حسرت تنها حكمران وجودت باشد و پشيمان باشي از هرچه تجربه مينامندش . باشي و بداني بودنت دروغي بيش نيست و تو مردهاي ... مرگ هنوز هم تنها راز هستي است .
وقتي براي آن كه بداني جبر را پيروي كردن ،كار بزرگي نيست و اختيار كه دروغي بيش نيست ... دروغها هنوز هم زيبا هستند .
و اينك زمان شكستن و بودن ، وقت رفتن ( رجوع شود به پست بعدي من در همين وبلاگ ! ) ... اميد هنوز هم تنها دليل ماندن است .
برای او که می آید ... .
قسم به مُهر ششم :
غزل الهي ...
□
دنیايی كه به گنداب ميماند ،سرد و خاموش . راهي به سوي رستهگاري نیست .
تو را امید نامیدند و آمدنت را به انتظار نشستند تا آنكه مرگ را چشيدند و طعم ناگوار خستهگي را زیر دندانهايشان حس کردند ،
تو نیامدی ...
نميدانم تو بار ديدن رنجها را بركدامين دوش ميكشي كه تاب آورده است و فرياد برنميكشي وقت رستهگاري را .
باوركن كه خستهام ،
باور كن .... .
□
و قسم به مُهر هفتم :
سكوت مطلق ... .

