تبليغاتX
لوح
رفتن

من این جا بس دلم تنگ است

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم...

                                       ( م . امید )

 

ما ، اهالی شهر در غرب پنهان ، شهری در میان بیابان ، شهری که تنها داستانش داستان جایی است در پشت صحرا ، آن جا که خورشید بر می خیزد . داستان آنجا که می گویند شهر خداوند است .

 

ما خسته بودیم از روزمره گی شهرمان ، از نشستن ، از ترس بازنگشتن . ما مردان امیدوار شهر کوله باری بستیم و رفتیم ( رجوع شود به پست قبلی من در همین وب لاگ !) .

در یک طلوع زرین خورشید برخاستیم و سوی امید رفتیم .

روزهای بسیار راه رفتیم ، دیگر توان مان نمانده بود . مشک هامان خالی ، کوله هامان تهی  ، شهر خدا را نیافته بودیم . امیدمان مرده بود!

یکی فریاد زد : آب . و دستانش نقطه ای در دوردست را نشانه بود ( تنها امیدمان برای زنده گی  ) . دویدیم و از آن آب نوشیدیم . جان دوباره یافته بودیم .

نه توان بازگشت مان بود نه امید رفتن . ماندیم و در کنار همان آب شهری بنا کردیم .

سال ها بعد در شهرمان تنها داستان ، داستان شهری بود در آن سوی صحرا ها ، در آن جا که خورشید بر می خیزد هر چند که ما ( بزرگان اکنون این شهر ) می دانیم که این افسانه ای بیش نیست. داستان شهری به نام خدا .

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385توسط حسين |
جبر تا ابد جاویدان !

لازم به ذکر نیست که " اینها ایمان من نیست "!

 

همانند مگس‌ها در دست كودكان شيطان ،‌ ما نيز در دست خدايانيم ،‌ آن‌ها ما را براي تفريح خود نابود مي‌كنند .

( شكسپير – شاه لير ،‌ پرده‌ي چهارم ،‌ صحنه‌ي اول )

 

زماني براي آن كه حسرت تنها حكم‌ران وجودت باشد و پشيمان باشي  از هرچه تجربه مي‌نامندش . باشي و بداني بودنت دروغي بيش نيست و تو مرده‌اي ... مرگ هنوز هم تنها راز هستي است .

وقتي براي آن كه بداني جبر را پيروي كردن ،‌كار بزرگي نيست و اختيار كه دروغي بيش نيست ... دروغ‌ها هنوز هم زيبا هستند .

و اينك زمان شكستن و بودن ،‌ وقت رفتن ( رجوع شود به پست بعدي من در همين وبلاگ ! )  ... اميد هنوز هم تنها دليل ماندن است .

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385توسط حسين |
او که می آید ...

برای او که می آید ... .

قسم به مُهر ششم :

                          غزل الهي ...

 

دنیايی كه به گنداب مي‌ماند ،‌سرد و خاموش . راهي به سوي رسته‌گاري نیست .

تو را امید نامیدند و آمدنت را به انتظار نشستند تا آن‌كه مرگ را چشيدند و طعم ناگوار خسته‌گي را زیر دندان‌هايشان حس کردند ،

تو نیامدی ...

نمي‌دانم تو بار ديدن رنج‌ها را بر‌كدامين دوش مي‌كشي كه تاب آورده است و فرياد برنمي‌كشي وقت رسته‌‌گاري را .

باوركن كه خسته‌ام ،

   باور كن .... .

 

و قسم به مُهر هفتم :

   سكوت مطلق ... .

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385توسط حسين |

RSS