تبليغاتX
لوح
ریپ زدن های لندوور دایی ام

این یک اصل است که هر کس بر اساس جای گاه اش فکر کند امّا این بار نمی دانم چه شد که تنها فکری که به ذهنم رسید این بود که " مثل ریپ زدن های لندوور دایی ات است " جمله ی قدیمی و همیشه گی پدرم ! جمله ای که بر اساس شغلش بود ، براساس جای گاه اش . اصلش از یک تعمیرکار که از اوّل عمرش با آچار و پیچ و دنده و روغن سر و کار داشته از واضحات است که هر چیز – حتّا مردن را – با ریپ زدن های لندوور دایی ام مقایسه کند امّا من چرا باید این جمله را به یاد بیاورم ؟ من که عمری هر چه مردن می دیدم به نظرم شبیه هیچ چیز نبود الا "مردن" !

باید هم این طور می بود . یک جرّاح که صبح تا شب ملت را تا دم مرگ می برد و برمی گرداند ، چه فکری می تواند من باب یک "مردن" داشته باشد الا این که "این یک مردن است"!

اما این بار چه شد که بعد از 16 سال این جمله ی پدرم یادم آمد ، نمی دانم . بعد از 16 سال که از پدرم جدا شدم . بعد از 16 سال پیش که پدرم برایم کم بود . واقعا هم کم بود ، چه طور می شد گفت که پدر من جراح که برای خودم توی بیمارستان های این شهر دبدبه و کبکبه ای دارم ، یک تعمیرکار ماشین است ؟

و بالاخره 16 سال پیش طاقتم طاق شد و از پیشش رفتم و در این 16 سال حتا تلفن هم به اش نزدم چه برسد به دیدار . ارتباط مان قطع شد تا امروز ...

تا امروز و این بیمار که ما بین جراحی مرد اما مردن اش مثل "مردن" نبود بل شبیه " ریپ زدن های لندوور دایی ام بود "!

 

از اتاق عمل زدم بیرون . دیگر نمی توانستم به آن مرد – که مردن اش شبیه " ریپ زدن های لندوور دایی ام بود " – نگاه کنم .

پرستار جلو آمد و برگه ی "گواهی فوت" اش را داد دستم . نمی دانم چرا ناخودآگاه چشمم رفت روی اسمش . هاج و واج مانده بودم . دویدم توی اتاق عمل . ملحفه ی سفید روی صورتش را کنار زدم  ...

" پدرم چه قدر شکسته شده بود " ... .

+نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر 1385توسط حسين |
به همین ساده گی !

انگار همه چیز تکرار می شود . دی روز هم همین طور بود . وقتی آفتاب کاملا طرف راست صورتم را سوزاند تعداد پاها چند برابر شد ! من عاشق کفش های چرخ دار هستم ، از دی روز تا به حال دو تاشان را دیده ام ، هر دوتا را هم وقتی آفتاب طرف راست صورتم را کامل سوزاند . هر چند امروز سوزشش کم تر بود .

از صبح گردنم عجیب می خارد اما پشه ها خیلی کم آمدند سراغم شاید به خاطر صدای پول ها ! پشه ها حشرات عجب عجیبی هستند ، برخلاف انسان ها تا صدای پول می شنوند فرار می کنند . یا مثلا سوسک ها از فوت متنفرند . موش ها هم فکر کنم ار ما آدم ها بیزار باشند . چه فلسفه هایی می بافم . هرکس دیگری هم جای من دو روز تمام این جا خوابیده بود و آفتاب طرف راست صورتش را کاملا سوزانده بود چاره یی نداشت الا همین فلسفه های بند تنبانی ( این اصطلاح مادربزرگم بود ... خدا بیامرزدش ، عجب زنی بود ) را بافتن ! یا شاید تو هم بعد از یک مدت شروع می کردی دعا کردن برای این که یکی از این آژان ها بیاید و محض دست گیر کردنت به جرم گدایی حال و روزت را بفهمد .

اصلش ماجرا از دو شب پیش شروع شد .یا نه ، اصل تر اش  ماجرا از هفتهِ قبل شروع شد با آن سر دردهای کذایی . فکرش را هم نمی کردم که همین سر درد ها تا چهار روز بعدش ( یعنی همین دو روز پیش ! ) این بلا را به سرم بیاورد . آن شب نوبت این چهارراه ( یعنی چهار راه سوم از پنجمین خیابان ! ) بود . یه این جا که رسیدم پاهایم  سست شد ، سرم گیج رفت ، روی زمین افتادم و بی هوش شدم . وقتی بیدار شدم صبح شده بود و هر چه سعی کردم جایی جز سرم را نتوانستم  تکان دهم . چیزی هم نمی توانستم بگویم ( راستش این قسمتش تقصیر مادرم است ! چون همه می گویند مادرزادی لال ام ! ) مانده ام تا ام روز و بمانم تا کی را خدایی می داند که خودش این چنین بر من رقم زد !!!

 

برای چه کسی مهم است که چند روز بعد یک گدای لال مرد ... او مرد به همین ساده گی !

 

 

برایم دعا کنید ... راه بازگشت سخت است و من نامطمئن !

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر 1385توسط حسين |
پیشوا ...

برای پیشوا ...

 

قطرات بخار نفس هایش نمی گذاشت درست بیرون را ببیند .سوزشی خفیف در گلویش ، احساس ناخوش آیندی را برایش به وجود آورده بود . کلافه بود . از جلوی پنجره کنار رفت ، صندلی اش را کمی عقب کشید و نشست پشت میز . خودنویس مخصوصش را برداشت و نگاه اش کرد . چه قدر این خودنویس ( که سالها تنها همدم و یارش بود ) را دوست داشت با آن نوشته ی طلایی رنگ لاتین اش که هیچ وقت فرصت نکرده بود دنبال معنی اش بگردد . با این خودنویس قدرت فاتح قلبش بود .

سرفه ای خشک کرد و نگاهش را از قلم به کاغذ روی میز رساند و پس از مکثی کوتاه ، به طوری که تمام کاغذ اشغال شود روی آن نوشت  " خدا " . صدای نفس هایش هر لحظه به تر می شنید .سرش گیج می رفت و چشم هایش درست نمی دید .

به نظرش چیزی کم بود . کمی فکر کرد و یک " ! " در جلوی " خدا " اضافه کرد . ضعف تمام وجودش را فرا گرفته بود . دستش لرزید ، خودنویس روی کاغذ رها شد و چند لکه ی بزرگ روی آن به وجود آورد . ذهنش به هم ریخت . کاغذ را مچاله کرد و بلند شد تا ان را در سطل آن سوی اتاق بیاندازد .

تصویر مردی در بلندای یک کوه که دست هایش را گشوده و حس آزادی درونش موج می زند یک لحظه از ذهنش دور نمی شد .

پاهایش توان ایستادن نداشتند . به زمین افتاد و کاغذ کمی آن طرف تر پرت شد . در یک لحظه از بین سطح ناصاف کاغذ مچاله شده دید که ناخودآگاه جای " ! " نوشته است " ؟" .

خواست بلند شود و شیر گاز را ( که خودش نیم ساعت پیش باز کرده بود ) ببندد اما دیگر توانی نداشت . حالا حسرت تنها حکم ران وجودش بود .

+نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1385توسط حسين |

RSS