تبليغاتX
لوح
چشم هایش می گفت !

- "نه ، من می خواهم ببینم من که یک عمر توی چشم هایش زل زدم و جز این کاری نداشتم به تر می فهمم یا شما که تنها چشم هایی که دیدی چشم های ملت قاتل و دزد و متهم بوده ؟!! قصد توهین ندارم ها ولی شما بعد از یک مدت چشم دل تان هم بسته می شود . آقا جان یک نفر نیست به شما با این دبدبه و کبکبه و با این لباس اتو کشیده ای که خط اتویش هندوانه قاچ می زند بفهماند هر کشتنی که قتل نیست ! نمی توانستم که خودم را بکشم ! خودکشی گناه کبیره است !"

- " لطفا بروید سر اصل مطلب "

-" اصل مطلب ؟ اصل مطلب همین است دیگر . من یک چاقو را تا دسته فرو کرده ام توی شکم زنم . البته تا دسته که نبود ! تا نصفه !

اصلش اصل مطلب از ازدواج مان شروع شد یا نه از آشنایی مان . که این ها دیگر به شما مربوط نمی شود ! اصلا ببینم شما زن داری ؟ "

-"نه !"

-" پس حرف من را نمی فهمی ! آدم باید زن داشته باشد تا بفهمد زن داشتن یعنی چه . راستش زن داشتن هم غلط است . اصلش باید بگویی زنی تو را داشتن ! می دانی چرا ؟ چون همه اش مواظب تو است . حق هم دارد ها . ما مرد ها بلا نسبت شما !!! یک کمی بچه تشریف داریم . من هم برای همین کشتمش دیگر . اصلا کشتن یعنی چه ؟ مگر نه این که رفت توی بهشت ؟ پس شما دیگر حرف حساب تان چیست ؟ راحتش کردم ."

-" پس اعتراف می کنی که تو زنت را کشتی ؟ "

-" این را که همان اول گفتم . فقط کشتن داریم تا کشتن ! یک نفر از یک نفر ناراحت است می زند شکم طرف را سفره می کند . خب معلوم است باید هم برود پای چوبه ی دار ولی یک نفر مثل من که فقط از روی عشق و علاقه زده است زنش را کشته تکلیفش چیست ؟ یعنی من معمار با مردیکه ی عزب که معلوم نیست روزی چند بار چاقو می کشد سمت مردم مساوی ام ؟ "

-" یعنی قتل شما از روی عشق و علاقه بوده ؟ "

-" معلوم است ! مگر می شود آدم زنش را از روی نفرت بکشد ؟ آن هم چه زنی ؟ فرشته بود . اگر به من بود یک روز و یک هفته و یک ماه که سهل است می گفتم هر سال سیصد و شصت و شش روز ملت عزای عمومی بگیرند که آخرش هم هر کاری کنند یک روز بده کار باشند ! بنده همین چند دقیقه پیش هم عرض کردم . بنده چشم هایش را مثل کف دستم می شناختم ! ناراحت بود ، خوش حال بود ، خسته بود یا هر چه که بود لازم به گفتن نبود از روی چشم هایش می فهمیدم . این آخری هم چشم هایش به من گفتند یک چنین کاری بکنم و اگر نه که من توی عمر بعد از ازدواجم یک کار را بی مشورت با او انجام ندادم . خودش با چشم هایش داشت داد می زد که بیا من را بکش و راحتم کن ! می دانستم چه عذابی می کشد از دستم . بالاخره راحتش کردم "

 

-" ... طی گزارشات رسیده دیوانه بودن متهم بر دادگاه مبرز گردیده و ایشان برای درمان به تیمارستان انتقال می یابند "

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385توسط حسين |

RSS