چیه چرا این طوری نگاه می کنید ؟!! احتمالا الان کلی ترسیده اید ، یا نه ، الان دیگر باید در مرحله ی بهت زده گی باشید ، شاید هم در مرحله ی عصبانیت ... احتمالا الان من را مایه ی ننگ خودتان می دانید ... خب به دَرَک !!!
کاری ندارم به این که می خواهید بشنوید یا نه اما من باید بگویم . من این ها را باید بگویم تا ثابت کنم دیوانه نیستم . تا شما به محض دیدن من توی این وضع یک مهر دیوانه گی نزنید روی پیشانی ام و تمام !
و همه چیز از ریاضیات شروع شد ... هیچ کدام از شما حتا یک بار هم نپرسیدید که چرا من ریاضی خواندم ... آن هم ریاضیات محض ... و آن هم تا دکترا ! اما من می گویم ... اما من باید بگویم : من ریاضیات خواندم چون عاشق استدلال بودم ، عاشق نظم ، عاشق دلیل و عاشق برهان ! عشق می کردم وقتی می دیدم همه ی کارهایم روی حساب دو دوتا چهارتاست . حتا تولدم و حتا ازدواجم . به ات برنخورد زن خوبم ! اما من واقعا عاشق تو نبودم بل من عاشق دلایلی بودم که ازدواج با تو را منطقی می ساخت ... چه قدر لفظ قلم حرف می زنم ، خودم حالم به هم خورد !
گفتم همه ی کارهایم روی منطق بوده است بگذار این را هم بگویم که من حتا بچه دار شدنم هم روی منطق بود و پسرم ، تو باید به خودت افتخار کنی چون احتمالا اولین بچه ای هستی که با منطق مطلق به دنیا آمدی !!!
بگذریم ... برویم سر اصل مطلب !
و اصل مطلب همان چیزی است که شما قبل از گوش دادن این نوار دیده اید واحتمال دارد هنوز هم جلوی چشم تان باشد ... یا به تر بگویم اصل مطلب این است که " من خسته شده ام " ... یک چیزی توی مایه های فیلم " ذهن زیبا " !!! داشتم دیوانه می شدم و شماها انگار نه انگار ... برای همین شماها را فرستادم مسافرت تا سر فرصت فکر کنم ... و بعد نا معقولانه ترین تصمیم عمرم را گرفتم ... تنها تصمیمی که هیچ استدلال منطقی ای نداشت ... همان چیزی که شما قبل از شنیدن این نوار دیده اید !!!
در ضمن " همسر خوبم ، شما اگر خواستی دوباره می توانی ازدواج بکنی البته بعد از سال گردم ، چون دلیلی نمی بینم که تا آخر عمرت بیوه بمانی !" و یک چیز دیگر که داشت یادم می رفت این که "پسرم ! شما هم انقدر دستت را توی دماغت نکن ، پس فردا که دماغت شد اندازه ی گلابی و به ات زن ندادند می گویی بابایم نگفت ... چیه به ات برخورد ؟ شوخی کردم بابا !"
همین!!!
□
ضبط را قطع کرد ... رفت روی چهار پایه ایستاد ... طناب را دور گردنش محکم کرد ... چشمهایش را بست و آرام گفت : " خداحافظ دلایل ! "
و چهار پایه را از زیر پایش انداخت ... اولش احساس کرد گردن اش شکسته است اما بعد که مطمئن شد هنوز چند ثانیه ای وقت دارد شروع کرد به یادآوری تمام عمرش ... از بچه گی تا زن گرفتنش و تا بچه دار شدنش و تا امروز صبح ... یک دفعه یاد یک کیلو پرتقالی افتاد که امروز صبح خریده بود ... و ناگهان دلش عجیب برای طعم پرتقال تنگ شد !!!
از خودش پرسید : " راستی توی جهنم پرتقال پیدا می شود ؟ "
با الهام از " امروز ... بشریت " نوشته ی " سید مهدی شجاعی "
نشسته بودم توی دفترم داشتم با ماشین حساب ور می فتم که با آن قیافه ی بخت النصرش آمد تو و یک روزنامه ی لوله شده را پرت کرد جلوی من روی میز و گفت : " صفحه ی حوادث ، خبر منتهی علیه سمت چپ و پایین "
گفتم : " علیک سلام ! می دانی که من صفحه ی حوادث را نمی خوانم خودت بگو چی نوشته ؟ "
گقت : " هیچی ، یک دختری بعد از این که از گیر دادن های یک پسره خسته میشه یک هو دو تا فن تکواندو می زنه و یارو رو ناک اوت می کنه "
گفتم : " خوب که چی ؟ "
یک نگاه عاقل اندر سفیهی به ام کرد و گفت : " امروز ، بشریت در خطر است "
گفتم : " منظورت از بشزیت ، جامعه ی ذکور است دیگر ؟ "
شانه هایش را بالا انداخت و گفت : " حالا هر چی ! مهم این است که از فردا به جای " آرنولد " باید بگوییم " آرنولدة " ! "
گفتم : " خوب مگر چه می شود ؟ "
انگار که به اش فحش داده باشم ، آمپر چسباند و با داد و هوار گفت : " پس فردا که آمدی خانه ی مان تا با هم برای غذای ظهر زن هامان سبزی پاک کنیم به ات می گویم که " چه می شود " ! "
گفتم : " خوب اشکالش چیست ؟ "
سرش را به نشانه ی تاسف تکانی داد و گفت : " عزیز من با قوانین طبیعت در تناقض است "
گفتم : " یعنی خدا آدم را با بیل و حوا را با قابلمه و ملاقه آفرید ؟ "
گفت : " یعنی تو به ات بر نمی خورد اگر بگویند از فردا بمان خانه را جارو کن ؟ "
اعصابم به هم ریخت با داد به اش گفتم : " عزیز من ... هزاران سال ما بیرون کار کردیم و زن ها داخل خانه ، هزاران سال ما خرج زن هامان را در آوردیم ، ما چک ها را پاس کردیم ، ما با ارباب رجوع کل کل کردیم ، ما دَم رئیس را دیدیم برای ترفیع رتبه ، ما با صاحب خانه دعوا کردیم ... حالا اگر زن ها فکر میکنند جای ما راحت است ، من که حاضرم بیایند جای ما کار کنند ، من حاضرم با تو سبزی پاک کنم ، من حاضرم قرمه سبزی درست کنم ، من ... "
صدای زنگ تلفن میزش حرفم را قطع کرد . صفحه ی تلفن را نگاه کرد تا ببیند کی پشت خط است و یک هو انگار که شیر دیده باشد چشم هایش گرد شد و رو به من گفت : " اُه ... اُه ... زنمه " !!!
□
داشتیم شام می خوردیم که صدای زنگ در آمد . در را که باز کردم دیدم پشت در است . گفتم : " این جا چه کار می کنی این موقع شب ؟ نکند آمدی سبزی پاک کنیم ؟ "
گفت : " نه ، با زنم دعوایم شد از خانه انداختم بیرون ! می شود امشب را خانه ی شما باشم ؟ "
گفتم : " ببخشید می دانی که زنم اجازه نمی دهد ! خداحافظ "
و همین طور که در را می بستم صدایش را شنیدم که گفت : " امروز ، بشریت تنهاست ..."
هوا عجیب سرد بود . خوابش می آمد . چند بار هم حین نمره دادن ها خوابش برده بود . بلند شد ، چراغ ها را خاموش کرد ، توی تختش خوابید و پتو را تا زیر گردن بالا کشید . داشت خوابش می برد که یاد پسرش افتاد . حتمی او هم سردش بود . بلند شد . حوله اش را از توی کمد برداشت و رفت توی اتاق پسرش . بوی نم عجیبی فضای اتاق را پر کرده بود . غبار زیادی هم روی وسایل نشسته بود . دست کرد زیر تخت و پسرش را بیرون آورد . دلش نیامد نگاهش نکند . کلید را از گردنش باز کرد . هنوز هم نو و وسوسه بر انگیز بود ! درش را بست ، حوله را دورش پیچید و زیر تخت گذاشتش . حالا دیگر سرما پسرش را اذیت نمی کرد !
□
سه هفته و هشت ماه دیگر می شود 11 سال ، که پسرم مرده است .
اتوبوس بود یا مینی بوس را یادم نیست ، فقط یادم است سرویس مدرسه اش بود . با آن هیکل هرکول اش رفت روی پسر من و پسر من هم به ناچار مرد ! با یک حرف پلیس که گفت " شلنگ ترمز پاره شده بوده است " مردن پسرم شد " قتل غیر عمد " !
و دادگاه نرخ پسرم را حساب کرد " دوازده ملیون و هفت صد و یازده هزار تومان " البته با تخفیف و بدون احتساب لباس ها و کیف و کفش و ساعتش !
راننده اتوبوس یا مینی بوس اش را فروخت که پول خون پسرم را بدهد من هم تا هزار آخر پول را گرفتم . هنوز هم دارم اش ( مثلا قرار است جای پسرم باشد !) توی یک جعبه ، زیر تخت پسرم !
گفتم روی سنگ قبرش بنویسند " مرگ به دست علم ، در راه علم " اما زنم نگذاشت . آخرش هم دق کرد و مرد ! رفتم دادگاه یک شکایت نوشتم که راننده باید پول زن من را هم بدهد اما قاضی قبول نکرد !
یک هفته که از مردن زنم گذشت دوباره رفتم دان ش گاه . وارد کلاس که شدم حس بدی تمام وجودم را پر کرد . باز هم همان دان ش جوهای خرفت . کتاب را باز کردم . یک مشت مزخرف ! کتاب را برداشتم ، توی سطل انداختم و توی بهت دان ش جوها روی تخته نوشتم :
" نرخ امروز پسرم : دوازده ملیون و شش صد و هشتاد و دو هزار تومان ( ارزان شد ! ) "
دخترها موزیانه خندیدند ! پسرها هم از خنده ی آن ها خنده ی شان گرفت ! زیرش نوشتم :
" نرخ امروز زنم : هنوز هم هیچ "
پسرها قه قه را سر دادند اما دخترها نخندیدند !
□
با صدای خفیفی بیدار شد . چشم هایش هنوز خمار بودند . لحظه ای حس کرد که یک نفر در میان تاریکی آن سمت اتاق دوید . چشم هایش را باز کرد و با آن ها همه جای آن سمت اتاق را از نظر گذراند . مردی به سرعت به سمت پنجره دوید . توی دست مرد پسرش را دید . او هم سریع بلند شد و به سمتش خیز برداشت . لباس مرد را از پشت کرفت . مرد – که معلوم بود ترسیده است - برگشت و با چوبی که در دست دیگرش بود به سر او کوبید . به زمین افتاد . از درد چشم هایش را بست . با هر نفسی که می کشید تصویری جلوی چشم هایش ظاهر می شد . پسرش ، زنش ، پسر کاغذی اش ، دخترها که نمی خندیدند ، پسرها که قه قه می زندند و آخرین تصویر با آخرین نفسی که کشید ...
تصویر مرد دزد که راننده ی سرویس مدرسه ی پسرش بود ...
ببخشید اگر داستان هایم رو به سمت طولانی شدن گذاشته اند ... دست خودم نیست !!!
