" داشتم به این فکر می کردم ، حالا که هیچ امیدی باقی نیست چرا ما حقایق را به هم نگوییم و دیدم که اگر نگویم و بمیریم واقعا اشتباه بزرگی کرده ام !
چه قدر ادبی شد ! ببین من ... من تو رو ... یا نه بذار این طوری بگم ، عشق من به تو فقط تا یک سال و نیم بعد از ازدواجمان دوام آورد .در واقع از اون موقع من دیگه تو رو دوست نداشتم یا به تر بگم ازت متنفر بودم ... تا حالا ... یعنی تقریبا سی و شش – هفت سال !
همه چیز هم از وقتی شروع شد که فهمیدم بچه دار نمی شوی و بذار خیلی رک بگم که ، من هیچ وقت از دست پختت خوشم نمی اومده وتمام غذاهایی که به ام می دادی تا سر کار بخورم را می ریختم دور .
من حتا یک بار تا مرز تجدید فراش هم رفتم که تنها دلیل به هم خوردنش ورشکستگی ام بود و ترس از این که نتوانم خرجش را بدهم !
من تمام آن شب هایی که می گفتم اضافه کاری دارم را می رفتم با دوست هایم عیّاشی !
ولی یک نکته ی مهم این است که تنها دلیل من برای طلاق ندادن ات احترامی بود که به زن بودنت می گذارم ! "
و پیرزن آرام گریست .
□
انگار نه انگار این ملت عزادارند . همه هجوم آورده اند این جا .. که چی ؟ پول هاشان را از دزد ها پس بگیرند . آخه یکی نیست بگوید تو آن ملت بیچاره ای که همین الآن دارند جان می دهند را ول کرده ای آمده ای این جا ؟
انگار صف حلیم صبح های جمعه است . دیگر طاقتم طاق شده بود . سینه ام را دادم جلو ، یک سرفه ی کوچک کردم و داد زدم : " آقا ی آژان ! بنده قاتل زنم هستم ! " و یک هو همه ساکت شدند و نگاه ها به سمت من برگشت . در یک لحظه اطرافم به شعاع سه متر از هر گونه موجود زنده ای ( ! ) خالی شد و همان هایی که تا یک لحظه ی پیش سرشان را می بریدی جای شان را به احدالناسی نمی دادند حالا یک راه درست کرده بودند که یک راست مرا به آژانی که تفنگ اش را به سمتم نشانه رفته بود ، می رساند .
□
یک دانه از این ضبط های کوچک را گذاشت روی میز و گفت : " خوب حالا همه چیز رو از اول تعریف کن "
من هم یک دور تمام جریان را توی ذهنم مرور کردم و بعد از قورت دادن آب دهنم شروع به حرف زدن کردم .
" اصلش همه چیز از زلزله شروع شد . من و زنم توی یک خانه ی نسبتا بزرگ توی حومه ی شهر زنده گی می کردیم . بچه هم نداشتیم . راستش مشکل هم از زنم بود . داشتم می گفتم ما توی خانه بودیم که زلزله شد و بعد همه چیز به هم ریخت . وقتی دوباره همه جا آرام شد دیدم که من و زنم هر دو سالمیم و فقط دست چپ زنم زیر آوار گیر کرده بود . خلاصه ما هی منتظر ماندیم و هی صبر کردیم که بالاخره دیدیم ، نه انگار کسی حالا حالا ها این طرف ها نمی آید . من هم که دیدم انگار هیچ امیدی به نجات نیست گفتم " چرا این دم آخری تمام واقعات زندگی ام را به زنم نگم ؟ " و شروع کردم به گفتن . که البته فکر نمی کنم این که چه گفتم زیاد مهم باشد . فقط همین را بدانید که کلی توی ذق زنم خورد و شروع کرد گریه کردن . آن قدر گریه کرد که خوابش برد .
خلاصه من همین طور داشتم به خودم و زنم و سالهای از دست رفته فکر می کردم که یک هو دیدم یک تیکه از این الوار های روی سرمان ریخت و یک راه به بیرون باز شد . من هم سریع خودم را کشیدم بیرون و انگار نه انگار که زنم آن زیر خوابیده است راهم را کشیدم و رفتم . توی راه یکی از این هلال احمری ها ازام ( بخوانید ازم ) پرسید " کس دیگری آنجا زیر آوار هست ؟ " من هم گفتم " نه ، من تنهام " "!
□
الآن حدودا دو هفته است که توی این بازداشت گاهم . قرار است همین فردا یا پس فردا ببرندم دادگاه تا محاکمه ام کنند . آخه یکی نیست به این ها بگوید " مردم نا حسابی من که خودم اعتراف کرده ام دیگر دادگاه و قاضی و ملت را علاف کردن برای چیست ؟ "
نشسته بودم داشتم جورابم را می دوختم که یکی از این نگهبان ها در را باز کرد و با اشاره به من گفت " زود وسایلت رو جمع کن آزادی ! "
گفتم " چی ؟ یعنی چی آزادی ؟ مگه می شه " گفت " من چه می دونم . دستور دادن آزادت کنم دیگه باقیشو من نمی دونم " گفتم " عزیز من ! من زدم زنم رو کشتم بعد تو می گویی آزادی ؟ " گفت " اه ! چه قدر سوال می پرسی . انگار نه انگار خبر آزادیشو آوردم . دو قورت و نیم اش هم باقیه ! "
وسایل ام را جمع کردم رفتم بیرون . هنوز توی بهت بودم که دیدم پشت در اصلی زندانم . در را که باز کردند ...
زنم روی نیمکت پارک آن طرف خیابان نشسته بود ... زنم ، که حالا یک دست نداشت .
می خواهم از خودم بنویسم ، حالا که در پایان راه هستم و در این جای تاریک و نمور . می خواهم از اولین روزی بنویسم که جنگ آغاز شد . و از همان روز که من بازنده بودم . این را هر دو می دانستیم که من خواهم باخت ، خواهم مرد ...
و جنگ آغاز شد . جنگ من با بی نهایت . جنگ من با عدالت ! جنگ من با هر چه قانون . من می خواستم از اول شروع کنم . من قوانین را قبول نداشتم و همین یعنی آغاز مبارزه .
من قبول نداشتم که گل زیباست . قبول نداشتم بوی کاه گل نم زده آدم را می برد تا بهشت و بهشت که زیبا تر از جهنم است . من قبول نداشتم عدالت خوب است . من قبول نداشتم مادر ها مهربانند . من عاشق نفرت بودم و متنفر از عشق . من مشتاق مرگ بودم و خسته از زنده گی !
من می خواستم قوانین عوض شوند . و برای همین جنگیدم با این دشمن بزرگ ! من جنگیدم ... من با خدا جنگیدم ... .
□
و خدا مستانه می خندید ... .

