تبليغاتX
لوح
موسیقی مرگ

die music


همه جا دود بود و دود . و تا چشم کار می کرد سایه های پیچیده در هم که ترس را در خود محبوس کرده بودند . فکر کردم : " من مرده ام ؟ " صدای سهمگین فکرم در سرم انباشته شد .

سیلی محکمی بر صورتم زدم ... و دوباره محکم تر ... و دوباره محکم تر ! دردی نبود ، من نمرده بودم !

و بعد حضور بی نهایت سایه و صدای پچ پچ آرامشان که همه جا را لبریز از تشویش می ساخت ، و من به زمین می افتادم از برخوردشان ... اما این تنها سایه بود !

پدرم آرام زمزمه کزد : " و در پایان مرگ است ! " . صدایش آنقدر ماند تا سال ها پیر شد و صدای مادرم را شنیدم که زنده تر از زمان زنده گی اش بود . و سپس سکوت مطلق ...

و من که عریان بودم ، کاملا عریان . و زخم زردی که از میان آن می توانستی استخوان پایم را ببینی . و خزه های سبز در میان لخته های خونم روییده بودند .

و دستی بر شانه ام خورد ، من در مقابلم ایستاده بودم . و در هوایی که وجود نداشت نفس می کشیدم .

و بعد من تنها بودم . جز سایه ها که می خندیدند !

فریاد زدم : " این مرگ است ؟ " و انعکاس صدایم که تا بی نهایت تکرار شد : "

 

مرگ است ... مرگ است ... مرگ است ... مرگ است ...

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385توسط حسين |
چهار ماشین زرد *

توضیح : قبل از خواندن این پست حتما پست قبلی را بخوانید !

 

-------------------------

 

چند روز پیش توی اینترنت یک داستان خواندم که خلاصه اش این بود : " یک پیر مرد و پیرزن با هم زنده گی می کرده اند که زلزله می آید ولی هیچ کدام ( البته به غیر از یکی از دستهای پیرزنه ) نمی روند زیر آوار . خلاصه مرده هم که امید به نجات نداشته می شینه برای زنش تمام حقایقی که رو دلش تلنبار شده بوده رو می گه ، که مثلا من اصلا ازت خوشم نمی آد و الخ . زنه هم می شینه همون جا انقدر گریه می کنه که خوابش می بره . یک هو یک راه نجات برای پیرمرده باز می شه اونم بدون خبر کردن زنش پا می زاره به فرار . بعد که یک کم می گذره میره خودش رو به پلیس معرفی می کنه اون ها هم می ندازنش زندان . القصّه آخر داستان اینه که مرده توی زندان دداشته جوراباشو می دوخته که می گن آزادی . اونم وقتی می ره بیرون زندان می بینه زنش جلوش وایساده ."

این نمونه ی یک داستان مزخرف است ! از همان اولش که مرده یک هو وسط آن هاگیر واگیر شروع می کند به اعتراف و بعدتر این که دقیقا راه نجات بعد از خوابیدن زنه پیدا می شود تا این که عملا طرف بی خیال زنش می شود و بعد عذاب وجدان خـِرش را می گیرد و می رود خودش را تسلیم قانون می کند. و یک سوتی تابلو این که توی زندان اصلا سوزن نمی دهند دست زندانی ها که بخواهند جورابشان را بدوزند . البته این ها همه جدای از این هستند که اصلا معلوم نمی شود زنه از کجا خبردار شده و چرا عین هو باقالی آمده است دنبال شوهرش که می خواسته بکشدش ؟

خلاصه ی مطلب این که یا کاملا رئال ((real بنویسید و تویش از این چرت گویی ها نکنید یا کاملا فانتزی کانه " هری پاتر " یا " نیروی اهریمنی اش ".

در پایان هم یک خاطره از خودم که به سر وشکل داستان در آوردمش را برای تان می نویسم .

 

روز آخر مدرسه ها بود ... توی نماز خانه نشسته بودیم تا یک شیر کاکائو بدهند دستمان و ما هم بخوریم و برویم برای عیش تابستانه ! من بودم و علی و مرتضی و سید و حسن . و شیر کاکائویمان را دادند دست مان ما هم منتظر بودیم کمی خنک تر شود تا بخوریمش . که یک هو ( البته من انتظار این کار را داشتم ) حسن دوباره شروع کرد به نقل همان جریان همیشه گی . جریانی که حدود هفت یا هشت سال پیش اتفاق افتاده بود اما به محض این که ما یک جا جمع می شدیم و می خواستیم آب میوه آی شیر کاکائویی چیزی بخوریم شروع می کرد به یاد آوریش . و این بار هم دوباره گفت که هفت یا هشت سال پیش که من رفته بودم خانه ی شان موقع خوردن شیر کاکائو آن قدر مرا خندانده بود که شیر کاکائو ها از دماغم زده بوده بیرون . و بعد همه شروع کردند به خندیدن اما  این بار من هم با شان ( بخوانید باهاشان ) شروع کردم به خندیدن . کم کم خنده ی دوستانم تمام شد اما من هم چنان می خندیدم یا در واقع من قهقهه می زدم به طوری که اشک داشت از چشم هایم جاری می شد و شکمم را محکم گرفتم . فکر می کنم حدود بیست ثانیه به همین منوال گذشت تا جایی که تنها کسی که می خندید من بودم و همه ( حتا دیگر هم کلاسی ها و کسانی که توی کلاس های دیگر بودند  ) هاج و واج من را نگاه می کردند .حسن آرام آمد به سمتم و آرام زد به بازویم و گفت " حالت خوبه ؟ " من هم چشم هایم را بستم و هر چه از صبحانه توی معده ام باقی مانده بود را توی سر و صورتش بالا آوردم و با یک لبخند تا دّم در هم راهیش کردم .

 

-----------------------------

 

* رجوع شود به " ماجرای عجیب سگی در شب "

+نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385توسط حسين |

RSS