لحظه ی آخر ، وقتی که نباید دستت بلرزد و بروی تا آن جا که پیش تر خیالت رفته است . لحظه ی تصمیم . وقتی که از این مرز گذشتی هیچ راه بازگشتی نیست . فکر را که همه می توانند ، ماندن مهم است تا لحظه ی آخر . اما من نتوانستم ...
زنده گی ام را خراب کرده بود ، همه چیزم را از بین برده بود اما باز نمی توانستم . پسرم بود ...
مشکلش درک نکردن بود و نفهمیدن . تقصیر مادرش بود . همه می گفتند مادرزادی است اما مادرش ( زنم ) همه چیز را انداخت گردن من و رفت ...
" اتیسم* دارد " برای دکتر ها به راحتی گفتن همین جمله بود اما برای من ...
اما من نتوانستم . درست در لحظه ی آخر . گریه ام گرفت . با صدای گریه ام بیدار شد . دوست نداشتم من را این طور ببیند . چاقو را زیر تختش انداختم و از اتاق رفتم بیرون ...
□
با صدای گریه ی پدر بیدار شدم . این سومین بار بود ...
------------------------------------------------------------------------------------
* به ضمّ الف - نوعی بیماری روانی !
اگر اسمش خودکشی نیست پس چیست ؟ این سوالی است که از آن روز از خودم می پرسم . از آن روز که از آسمان لعنت می بارید و باران . و ما در میان آن سرما غرق عرق بودیم . ما مثل هم بودیم البته تا آن موقع که او بود . تا قبل از آن روز لعنتی .
مشکل تنفسی داشت و قرص می خورد هر وقت نفسش تنگ می شد اما آن روز هر چه جیب هایش را گشتیم خالی بودند .
ما مثل هم بودیم . مثل هم فکر می کردیم . مثل هم نظر می دادیم و هر وقت به خانه ی دیگری زنگ می زدیم اشغال بود چون هر دو با هم به فکر تلفن زدن به آن یکی می افتادیم .
قبل تر ها با هم حرف میزدیم در این باره که اگر بمیریم اطرافیان مان چه می کنند . و من پرسیده بودم : " به نظرت اگر تو بمیری من چه کار می کنم ؟ " و او گفته بود : " گریه " . اما من گریه نکردم وقتی او مرد . می خواستم به اش ثابت کنم هنوز هم غیر منتظره ام .
توی حیاط مدرسه مرد . زنگ ورزش و ما کنارش زانو زده بودیم . نفسش بالا نمی آمد . می پرسیدم : " قرص هایت کجاست " جوابم را داد اما خیلی دیر . وقتی که آخرین نفسش را کشید دست من را گرفت و بین دست من و او قرص هایش بود ... لبخند می زد ...!

