گفتم : " کسی که خود کشی کند می رود جهنم ؟ "
گفت : " مطمئنا "
گفتم : " حتا او ؟ "
گفت : " حتا او...! "
□
موهای بلندش درهم پیچیده و شانه هایش را پوشانده بودند . چهره اش پیر و سوخته و چشم های نیمه بازش برای آدم انگاریک دادگاه علنی بودند ! بساطش را روی پل پهن کرده بود ، جایی که در آن موقع ظهر کسی رفت آمد نداشت . برای همین ها هم بود که اصرار می کردم از او چیزی نخریم اما مگر زنم راضی می شد . آخرش هم خریدیم ، یک چاقوی بزرگ دسته سیاه ... !
□
دیگر خسته شده ام از این همه صدا که توی سرم است . الآن بیش تر از هفت سال است یعنی درست یک سال و نیم بعد از ازدواجم . الآن بیش تر از هفت سال است که هر هفته باید برویم دکتر و من روزی بیش تر از بیست تا قرص می خورم .
حالا تصمیمم را گرفته ام . دیگر نمیخواهم باعث آزار شوهرم باشم . چاقوی دسته سیاه را برمی دارم و روی رگم می کشم .بار اول درست نبرید ، نمیدانم دلیلش کندی چاقو بود یا لرزش دست من . دوباره کشیدم و این بار خون بود ... صدای توی سرم داشت می خندید .
□
پیرمرد رو به زوج جوانی که از روی پل می گذشتند کرد و با صدای خش دارش آرام گفت : " خانم چاقو نمی خواهید ؟ "

