تبليغاتX
لوح
وقتی شمع ها خاموش شد ...
بابا داشت اخبار گوش می داد و مثل همیشه با موهایش که هر روز سفیدهایش زیادتر می شد بازی می کرد . من هم چون می دانم وقتی بابا دارد اخبار گوش می دهد نباید سر و صدا کنم ، نشسته بودم و نقاشی می کردم . مامان صدایم کرد و گفت :" پسرم ! باران گرفته ها ، برو موتورت رو بگذار توی زیرزمین تا خیس نشده " منظورش از "موتور" سه چرخه ام بود . من هم سریع بلند شدم چون نمی خواستم موتورم خیس بشه . آخه اگه موتور زیر باران بماند ، آب می رود توی شمع هایش و بعد باید بنشینی تک تک شون رو خشک کنی ، چون اگه خیس باشن موتور روشن نمی شه ، مثل موتور عمو جواد که اون شب روشن نشد . همان شبی که مامان قشنگ تر شد و ما رفته بودیم خانه ی عمو این ها توی شمال ، که خیلی دور هم هست و خیلی ترس ناک . همون شب که بابا به زور می خواست مامان را بیدار کند و عمو دوید که با موتورش برود شهر ولی روشن نشد ... این ها رو برای چی دارم می گم ؟ آها ... رفتم ، موتورم رو گذاشتمش زیرزمین و بر گشتم توی خانه . رو به مامان بلند گفتم :" مامان بردم گذاشتمش توی زیر زمین " .مامان لبخند آرامی زد اما بابا عصبانی شد و گفت :" علی ! چند بار باید بهت بگم که مامان دیگه این جا نیست ؟ اون رفته پیش خدا !" اما بابا اشتباه می کرد ... .
+نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386توسط حسين |
پیرمرد روی پل ... !

گفتم : " کسی که خود کشی کند می رود جهنم ؟ "

گفت : " مطمئنا "

گفتم : " حتا او ؟ "

گفت : " حتا او...! "

 

موهای بلندش درهم پیچیده و شانه هایش را پوشانده بودند . چهره اش پیر و سوخته و چشم های نیمه بازش برای آدم انگاریک دادگاه علنی بودند ! بساطش را روی پل پهن کرده بود ، جایی که در آن موقع ظهر کسی رفت آمد نداشت . برای همین ها هم بود که اصرار می کردم از او چیزی نخریم اما مگر زنم راضی می شد . آخرش هم خریدیم ، یک چاقوی بزرگ دسته سیاه ... !

 

دیگر خسته شده ام از این همه صدا که توی سرم است . الآن بیش تر از هفت سال است یعنی درست یک سال و نیم بعد از ازدواجم . الآن بیش تر از هفت سال است که هر هفته باید برویم دکتر و من روزی بیش تر از بیست تا قرص می خورم .

حالا تصمیمم را گرفته ام . دیگر نمیخواهم باعث آزار شوهرم باشم . چاقوی دسته سیاه را برمی دارم و روی رگم می کشم .بار اول درست نبرید ، نمیدانم دلیلش کندی چاقو بود یا لرزش دست من . دوباره کشیدم و این بار خون بود ... صدای توی سرم داشت می خندید .

 

 پیرمرد رو به زوج جوانی که از روی پل می گذشتند کرد و با صدای خش دارش آرام گفت : " خانم چاقو نمی خواهید ؟ "

+نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386توسط حسين |

RSS