- من دارم می میرم ، آره ؟
- درسته !
- چه قدر وقت دارم ؟
- کم تر از ده روز .
- می خوام تنها باشم
- باشه !
و پدرم درست هفت روز بعد مرد .
□
وقتی مینا - خواهرم - زنگ زد و گفت که " حال پدر خوب نیست " همان روز آمدم تهران . تمام راه فرودگاه تا بیمارستان را به این فکر می کردم که بعد از 8 سال چه حرف هایی بین من و پدرم رد و بدل می شود و به تنها حالتی که فکر نکرده بودم یک مکالمه ی 6 جمله ای ی کوتاه بود . پدرم از آمدن من فهمیده بود که مرگش نزدیک است . پدرم پیر شده بود . پدرم خیلی پیر شده بود .
□
به خانه که رفتم تازه فهمیدم که چه قدر همه چبز عوض شده است . خانه همان خانه ی 8 سال پیش بود با همان گلهای یاس و بنفشه و درخت اناری که من کاشته بودم و همان تربچه هایی که مینا همیشه در کنار باغچه می کاشت اما آدم های درون خانه یک دنیا فرق کرده بودند .
مینا زیبا شده بود . وقتی برای اولین بار دیدمش دستم را روی صورتش کشیدم و گفتم :" قشنگ شده ای دختر " و او با شرمی دخترانه سرش را پایین انداخت و صورتش سرخ شد . حالا او 19 ساله بود .
مادر بزرگ - که خیلی وقت بود فراموشی داشت - گوشه ای از خانه روی سجاده اش نشسته بود و زیر لب شعر می خواند :
" به حق حرمت عرش مجیدت ... به حق حرمت ذات کریمت ... به حق اسم رحمن و رحیمت ... اغثنی یا غیاث المستغیثین ... به حق حضرت شعیب یا رب ... به رویم در گشا از غیب یا رب ... به حق آیه ی لا ریب یا رب ... اغثنی یا غیات المستغیثین ..."
از وقتی پدر را برده بودند بیمارستان مادر هم زمین گیر شده بود و وقتی من به خانه رسیدم او خوابیده بود .
آن شب را توی بیمارستان تا صبح بیدار ماندم . باورم نمی شد که روزی برای کسی که زمانی از او متنفر بودم تا صبح بیدار بمانم .
□
مینا زد روی شانه ام و گفت : " می خواد ببینتت ."
وقتی رفتم تو پشتش به در بود . رفتم و جلویش ایستادم . پدرم هیکل درشتی داشت با سبیل های پرپشت - هر چند که الان نسبتا با ریش هایش برابر شده بود . توی گوش ها و روی دست ها و سینه اش پر از مو بود . اما چشم هایش به چشم های یک پسر بچه می مانستند . چند دقیقه همین طور توی چشم های هم نگاه می کردیم تا بالاخره شروع به صحبت کرد
- متاسفم
- من همین طور
- نمی خواستم این طوری بشه واقعا نمی خواستم . می خوام من رو ببخشی ، از طرف خودت و مادرت .
- حتما پدر ... حتما !
این را گفتم و به سمت درب اتاق به راه افتادم . پدرم با صدای نسبتا بلندی گفت :
- این رو برای این گفتی که من دارم می میرم . آره ؟
- دقیقا !
- راستی یه تیغ ریش تراشی برام بیار . نمی خوام این شکلی بزارنم توی قبر !
□
حدود نیم ساعت دم در امام زاده ایستادم تا مینا اومد بیرون . گفتم :
- اون می میره و هیچ معجزه ای در کار نخواهد بود .
- ولی من امید دارم .
- به کی ؟
- خدا !
- آها ! خوبه !
- توی وین دختری رو برای خودت پیدا کردی ؟
- آره . یه دختر ایرونیه .
- خوشگله ؟
- به پای تو که نمی رسه !
- اسمش چیه ؟
- مه تاب ...
□
Aloo … Hallo … Das raum 916 bitte , Danke
Aloo … Aloo … Es kommt kein Geräusch
? Kannst du mich hören
Hort mich jemand ?
. " Ich wollte nur wissen " wo got ist
□
مینا گریه اش گرفته بود و من مات و مبهوت دکتر را نگاه می کردم .
- یعنی چی که هیچ اثری از بیماری نیست ؟
- یعنی " معجزه "
مینا در حالی که صورتش از اشک خیس بود از اتاق دکتر بیرون رفت .
□
وقتی خبر به خانه رسید مادر - که جان تازه ای گرفته بود - دوباره بیمار شد و تا مدت ها حرفی نزد .
مینا تا دو روز خودش را توی اتاقش زندانی کرد و بعد از آن دو روز هم مینا دیگر مینای سابق نبود با گونه های همیشه قرمز و موهای آرام قهوه ای اش .
گل های یاس و بنفشه پژمرده شدند و تربچه ها دیگر نروییدند اما درخت انار سبز ماند .
مادر بزرگ تا زمان مرگش هم چنان شعر می خواند .
" یا رب به حق مجتبی ... آن کشته ی زهر جفا ... رحمی نما بر حال ما ... استغفر الله العظیم ... به حق شهید کربلا ... آن کشته راه خدا ... در راه حق شد سر جدا ... استغفر الله العظیم ... "
خبر این بود که " پدر درست یک روز بعد از سالم شدنش - می شود اسمش را شفا گرفتن هم گذاشت - مرده بود ".
□
" پدر مرده بود " . این حقیقت بود اما نه همه ی حقیقت . تمام حقیقت این بود که
" پدر خودکشی کرده با تیغ ریش تراشی ای که من برایش برده بودم ".

