تبليغاتX
لوح
تسلسل !

دوشنبه 16:37 _  نقطه‌ي صفر زماني 00:00

از خواب بيدار مي‌شم . هميشه همين طوري شروع مي‌شه . از رو تخت روي زمين افتاده‌ام . ساعت چهار و سي و هفت دقيقه‌ي بعد از ظهره و من حتا نمي‌دونم چرا اين موقع از روز ، گرفتم خوابيدم . بلند مي‌شم و روي تختم مي‌شينم . پيشونيم مي‌سوزه . " من چرا اين‌‌جام ؟ " واقعا نمي‌دونم . مثل اينه كه از يه خواب طولاني بلند شده باشم . " چي شد كه اومدم خونه ؟ چرا هيچي يادم نيست ؟ امروز ظهر غذا چي خوردم ؟ چرا اين‌قدر پيشونيم ميسوزه ؟ " دستم رو مي‌كشم رو پيشونيم . زخم شده . مي‌رم تو دست‌شويي و صورتم رو تو آينه نگاه مي‌كنم . زخم بزرگيه و خون ِ روش لخته شده . "سرم كي زخم شده ؟ " مي‌رم دوش بگيرم . تنم پر از كبوديه . " چرا ؟ " زير دوشم كه تلفنم زنگ مي‌زنه . سريع ميام بيرون و جواب مي‌دم . مسعوده . مي‌گه چرا امروز صبح نرفتم آزمايش‌گاه ؟ . "چرا نرفتم ؟ " مي‌گه بالاخره تونسته با مسئولين يه وقت بگيره . " باورنكردنيه . يعني ممكنه موافقت كنن ؟ " مي‌گه جلسه امروز ساعت پنج و نيم ، توي اتاق كنفرانس پژوهش‌گاهه . بهش مي‌گم همين الآن راه مي‌افتم .

00:57+

پشت در اتاق كنفرانسم . همه چيز به حرف‌هاي امروز من بسته‌گي داره . اگه بتونم مجوزش رو بگيرم ،‌ فوق‌العاده ميشه . مي‌رم داخل . چهار نفرن .  سه مرد و يه زن . كل آينده‌ي اين تحقيقات بسته‌گي به نظر همين چهار نفر داره .

" ما يك پژوهش‌گاه دولتي هستيم ، منظورم اينه كه بودجه‌ي ما رو دولت تأمين مي‌كنه . تحقيقات ما ، مي‌دونيد ، يك جورايي سرّيه . مطالعات ما اكثرا روي زمانه . ما جديدا كه ، نه ، حدودا يك سال ،‌ يك سال و نيم پيش به يه نتايج خوبي ، يعني منظورم اينه كه شگفت‌انگيزي رسيديم ." هول شده بودم ." ما تونستيم اشيا رو به عقب برگردونيم ." زنه پرسيد كه يعني ما مي‌تونيم توي زمان سفر كنيم . " بله يعني نه ، يعني در واقع نميدونيم . يعني ما الآن اين جلسه رو گذاشتيم كه همين رو بفهميم ." داشتم گند مي‌زدم . همه‌شون به من مثل يه خل و چل نگاه مي‌كردن . " ببينيد بزاريد بيش‌تر توضيح بدم . ما اول از اجسام بي جان شروع كرديم . مثلا كاغذ . ما اون رو توي دست‌گاه مي‌گذاشتيم و مي‌فرستاديم عقب . يعني در واقع معادلات ما اينو مي‌گفت كه اون ها رفتن به عقب ولي وقتي ما در دست‌گاه ، دست‌گاه منظورم همون دست‌گاهيه كه مي‌بره عقب ، ماشين زمان مثلا ،  وقتي ما در دست‌گاه رو باز مي‌كرديم كاغذ هنوز توي دست‌گاه بود . چه‌طوري بگم ؟ يعني در واقع وقتي يك كاغذ رو به زمان عقب مي‌فرستيم ،‌ توي گذشته دو تا كاغذ نداريم بلكه كاغذ آينده جاي‌گزين كاغذ گذشته مي‌شه اما چون كاغذ اراده نداره ، دوباره توسط ما توي دست‌گاه گذاشته‌مي‌شه و به همين خاطر وقتي در دست‌گاه رو باز مي‌كنيم ، كاغذ باز هم اون‌جاست . مرحله‌ي بعد ما اومديم و اول كاغذ سفيد رو به يك فرد نشون داديم ، بعد روي كاغذ با خود‌كار خط كشيديم و كاغذ خطدار رو توي دست‌گاه گذاشتيم و اون رو به زمان قبل از نشان دادنش به اون فرد منتقل كرديم . بعد از انتقال ما از اون فرد پرسيديم كه اون كاغذي كه بهش نشون داديم روش خط داشته يا سفيد بوده . و اون گفت كه سفيد بوده . يعني در واقع يك كاغذ خط دار جاي‌گزين كاغذ سفيد ما در گذشته نشده بود بلكه كاغذ آينده جاي كاغذ گذشته و جوهر خودكار آينده جاي جوهر گذشته رو گرفته بود ،‌يعني هر چيزي برگشته بود سر جاي اصلي خودش ." احساس كردم دارن كم كم مشتاق مي‌شن ." اما بعد از آزمايش روي موش‌ها ما متوجه شديم تنها چيزي كه از اين قاعده مستثني است ، حافظه است . يعني ما قبل از انتقال موش رو گذاشتيم توي يك راه‌روي كوچيك ، از همين راه‌روهاي ماكتي كوچيك ، و انتهاي اين راه‌رو يه تيكه پنير گذاشتيم اما توي مسير يه قسمت فلزي داغ بود كه باعث مي‌شد وقتي موش مي‌خواست به سمت پنير بره دست و پاهاش بسوزه . بعد ما اين موش كه دست و پاش سوخته بود رو توي دست‌گاه گذاشتيم و به زمان قبل از گذاشتنش توي راه‌رو منتقلش كرديم ، وقتي در دست‌گاه رو باز كرديم ديديم كه دست و پاي موش سالمه ، يعني در واقع موش ما كه به گذشته برگشته بود مي‌دونست كه مسير رسيدن به اون پنير باعث سوختن دست و پاش مي‌شه و اين بار ديگه به سمت پنير نرفته بود و حالا دست و پاش سالم بودن ." و حالا وقت ضربه‌ي آخر بود " و شما مي‌دونيد اگه بشه اين كار رو روي انسان‌ها انجام داد چه اتفاقي مي‌افته ؟ براي مثال يك معتاد كه مي‌خواد ترك كنه رو به زمان قبل از اعتيادش منتقل مي‌كنيم و اون اين بار اصلا اعتيادش رو شروع نمي‌كنه ، و اين از هر روش ترك اعتيادي مؤثر تره ." مي دونستم مسئولين با معتاد‌ها خيلي مشكل دارن " و چيزي كه من از شما مي‌خوام اينه كه اجازه بدين ما اين آزمايشات رو به طور محدود و غيرعلني روي انسان انجام بديم " مطمئن بودم موافقت مي‌كنند.

01:47+

من توي دفترم نشسته‌ام و منتظرم كه مسئولين بعد از مشورت نظرشون رو اعلام كنن .

01:54+

نتيجه اعلام شد . مجوز آزمايش روي انسان‌ها رو ندادن . دليلش هم اينه كه باعث هرج و مرج پيش‌بيني نشده‌اي مي‌شه . راست مي‌گفتن.

تلفنم زنگ مي‌زنه . يه پليسه . مي‌گه نامزدم مرده .

09:36+

در واقع مينا نمرده بود . كشته شده بود . همه چيز خيلي سريع اتفاق افتاد . بعد از خبر مرگش ، براي تشخيص هويت جسد رفتم پزشكي قانوني . پزشكي قانوني زمان مرگ رو يكشنبه شب اعلام كرده بود . چند ساعت فكر كردم ، هر‌چند درست نمي‌تونستم فكر كنم اما فكر كردم ، مسعود رو خبر كردم و اين موقع شب ، قبل از اين كه فردا صبح آزمايش‌گاه انتقال زماني پلمب بشه ، اومدم به آزمايش‌گاه تا اولين انساني باشم كه در زمان سفر مي‌كنه ، البته به طور غيرقانوني . مي‌خواستم به عقب برگردم تا مينا رو نجات بدم .

25:24-

ساعت سه و سيزده دقيقه‌ي بعد از ظهر يكشنبه است . مي‌رم سمت خونه‌ي مينا تا نجاتش بدم .

16:53-

يه اشتباه و نتونستم مينا رو نجات بدم . قاتل مينا دزد بود و در اولين حركت با يه چوب زد توي سر من و من رو بي‌هوش كرد .

16:53- _ 00:00

من به مدت  شونزده ساعت و پنجاه و سه دقيقه بي‌هوش مي‌مانم . در اين مدت دزد من را تا خانه‌ام مي‌آورد و من وقتي بيدار مي‌شم هيچي رو از سه روز پيش تا اون موقع به ياد نمي‌آرم .

دوشنبه 16:37 _  نقطه‌ي صفر زماني 00:00

از خواب بيدار مي‌شم . هميشه همين طوري شروع مي‌شه . از رو تخت روي زمين افتاده‌ام . ساعت چهار و سي و هفت دقيقه‌ي بعد از ظهره و من حتا نمي‌دونم چرا اين موقع از روز ، گرفتم خوابيدم . بلند مي‌شم و روي تختم مي‌شينم . روي پيشونيم احساس سوزش دارم . " من چرا اين‌‌جام ؟ " واقعا نمي‌دونم …


***

چند بار ؟ چند صد بار ؟ چند هزار بار ؟ چند ميليون بار ؟ چقدر من اين دور رو زنده‌گي كرده‌ام ؟

از خواب بيدار مي‌شم ، هيچ چي يادم نمي‌آد ، مي‌رم اداره ، خبر قتل مينا رو بهم مي‌دن ، به زمان عقب بر‌مي‌گردم ، دزده من رو بي‌هوش مي‌كنه ، مينا رو مي‌كشه ، من از خواب بيدار مي‌شم ، هيچ چي يادم نمي‌آد ...

درسته ، من توي اين قطعه از زمان گير افتاده‌ام و بدتر از همه اين كه خودم هم اين موضوع رو نمي‌دونم .

تنها راه نجات من اينه كه يه بار يه تصميم ديگه بگيرم ، براي نجات مينا نرم ، دزدها رو بگيرم ، به‌جاي اين كه خودم عمل كنم برم سراغ پليس و ... . تنها راه نجات من تغييره . يه تغييره كوچيك كه من رو از دور زدن دور اين ميدون نجات بده .

تنها موقعي كه همه چيز رو مي‌فهمم ، تنها وقتي كه مي‌فهمم دارم دور مي‌زنم ، همون شونزده ساعت و پنجاه و سه دقيقه‌اي‌يه كه بي‌هوشم . اون لحظات ، آگاهانه‌ترين لحظات زنده‌گي منن .

پير شدن ؟ مردن ؟ خسته‌گي ؟ هدف ؟ آرزو ؟ هيچ كدوم ، هيچ كدوم ديگه مفهومي براي من ندارن .

جهنم براي من همين سي و پنج ساعت ابدي‌يه ...

+نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387توسط حسين |
رشد !

خيلي وقت پيش بود ! توي آينه نگاه كردم ! جا خوردم !

چه‌قدر بزرگ شده‌اي پسر !

گاهي اوقات از خودم مي‌پرسم " از كي بزرگ شدي ؟ " و جوابش را نمي دانم !

گاهي اوقات از خودم مي پرسم " از كي فهميدي كه مي‌شود به جوك‌هاي بي مزه‌ي بزرگ‌ترها خنديد ؟ از كي فهميدي تام و جري‌هاي هر سال تلويزيون تكراري است ؟ از كي  فهميدي كه سياست هم مي‌تواند مهم باشد ؟ " و جوابش را نمي‌دانم !

گاهي اوقات به خودم زل مي‌زنم ، تعجب مي‌كنم ، بهت‌ام مي‌زند ، دل‌ام مي‌شكند و از خودم مي‌پرسم " از كي ديگر "مرد كه گريه نمي‌كند" ؟!! از كي آرزوهايت از يك پفك بزرگ‌تر شدند ؟"

گاهي اوقات خودم را توي آينه هم نمي‌بينم !

گاهي اوقات احساسي دارم كه تا چند روز پيش اسمش را نمي‌دانستم ! احساسي كه به من مي‌گويد : " تو بزرگ شده‌اي " و با اين حرف‌اش غم‌گين‌ام مي‌كند !

گاهي اوقات احساسي دارم كه چند روز پيش فهميدم اسمش  "Benjamin button" است !

چه‌قدر پير شده‌اي پسر !

+نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387توسط حسين |
شاید هم اسمش قتل است !

بر اساس یک داستان واقعی !

 

شاید هم اسمش قتل است .

البته در بدبینانه ترین حالت !

شاید هم اصلا چیزی نباشد ، بی خودی دارم شلوغش می کنم .

ولی اگر واقعا چیزی بود چی ؟

هیچی ! من که مسئول بوق مردم نیستم !

اه ! چه قدر سخت است نقش دو نفر را بازی کردن !

نویسنده ام دیگر !

یک بنگاه ماشین را در نظر بگیرید . با ماشین های لوکس و دو مرد کت و شلوار پوشیده . یکی فروشنده و یکی خریدار و همان طور که واضح است دارند من باب خرید یک ماشین با هم مذاکره می کنند . و دیالوگی که نویسنده تاکید دارد به گوش شما هم برسد این است ، فروشنده خطاب به خریدار :" شما توی این ماشین در آرامش کامل خواهید بود . نه صدای بیرون میاد تو و نه صدای تو بیرون میره !"

نویسنده از همین یک جمله دو متهم را معرفی میکند ، یکی فروشنده و دیگری شرکت سازنده ی ماشین و البته باقی گفته ها در بنگاه ماشین به نویسنده ، خواننده گان گرامی و احتمالا دادگاه مربوط نیست !

اصولا یک بچه ی 10 ساله حرف های قلنبه سلنبه ای نمی زند ! آن هم بچه ای با این قد و قواره ! اما آقای معلم همیشه بعد از کلاس و توی دفتر معلم ها من باب همین بچه می گفتند :" این بچه یک سانت قد دارد ، یک متر و نیم زبان " . اصلش شاید هم همه چیز تقصیر همین جناب معلم باشد . آخر درازی زبان یک بچه چه دخلی به پدر و مادرش دارد ؟ مگر آن بنده خداها متراژ زبان بچه را تعیین می کنند ؟

البته آقای معلم هم خبر نداشتند که این طوری میشود اما شریک جرم که می گویند همین است دیگر . همان قدر که من مجرم ام ایشان هم هستند ، چه بسا بیش تر !

به نظر شما لازم است داستان را دادگاهی کنیم و برای مثال یک جناب قاضی هم به داستان اضافه کنیم ؟ و جای این که خود نویسنده به بازجویی ، صدور حکم و یا حتی مجازات اشخاص بپردازد ، این کار را به یک قاضی واگذار کند ؟ شما می توانید نظر خودتان را در بخش نظرات همین مطلب بدهید ولی نویسنده کار خودش را میکند ! نویسنده چون حوصله ندارد که بیش تر از این داستان را کش دار کند و البته از طرفی هم فکرش پیش آن بچه ی بنده خداست که نکند داستان تمام نشده ، از گرما هلاک شود ( و نتواند گره داستان را باز کند ! ) مسئولیت خطیر قضاوت را خودش به عهده می گیرد !

مادرها معلوم است که در این جور مواقع چه کار میکنند ، دور میزنند ! همین طوری اینقدر بی خودی دور خودشان میچرخند و بی تابی می کنند تا انرژی شان تمام شود و یک گوشه ساکت بشینند و فقط صدای هق هق آرامشان به گوش برسد . اما پدر ها رفتارهای مختلف تری از خود بروز می دهند ولی متاسفانه ( یا برای نویسنده خوشبختانه ! ) پدر داستان ما یک کار بیش تر نمی کند . یک گوشه از خانه ی مجلل خودش می نشیند و سیگار میکشد !

مطمئنا خواننده خودش می تواند تصور کند که مادر در حالت بی تابی به پدر چه میگوید و یا با چه لحنی می گوید ( برای مثال " بلند شو مرد یه کاری بکن . الآن 10 ساعته بچه ات خونه نیومده . بعد تو این جا با خیال راحت نشستی برا خودت سیگار میکشی ؟ د ِ ... یالا ، پاشو دیگه ! ")و نویسنده با خیال راحت می رود سراغ دو شخصیت نسبتا مهم دیگر که در همین خانه حضور دارند و به پدر و مادر در جست و جو کمک می کنند اما هدف نویسنده از رفتن به سراغ این دو شخصیت که یکی برادر پدر و دیگری برادرزاده ی پدر است ، اثبات شراکت آنها در جرم است !

برادر پدر دفترچه ای را که حاوی آدرس دوستان بچه است را از پدر می گیرد و می خواهد که با ماشین خودش به دوستان بچه سری بزند . در همین موقع برادرزاده ی پدر رو به پدر می گوید : " عمو می خواین شما هم سوئیچتون رو بدین ، تو همین وقت که بابام میره سراغ دوستاش من هم برم مدرسه اش و این پارکای دور و بر ببینم شاید اون جا ها باشه ." پدر با آرامش تمام دستش را در جیب کرده و سوئیچ ماشینش را به برادرزاده اش میدهد . در همین موقع برادر پدر کلید را می قاپد و رو به برادرزاده ی پدر می گوید :" لازم نکرده ! بزار جوهر اون گواهی نامه ات خشک بشه بعد بشین پشت ماشین عموت . حالا همینمون مونده که تو هم توی این هاگیر واگیری تصادف کنی و اون وقت هیچی ، خر بیار و باقالی بار کن . خودم دم مدرسه اشم میرم ."

و به همین ساده گی برادر پدر با اعتماد نکردن و برادرزاده ی پدر با تو سری خور بودن در یک مرگ شراکت کرده اند !

و کلی شریک جرم دیگر که جرم شان مثل من است و اکثر شان را من نمی شناسم و احتمالا خیلی های شان را مقتول هم نمی شناسد ! ولی چون سریع می خواهیم برویم سراغ بچه آن ها را بررسی نمی کنیم !

یک بچه ی 10 ساله توی ماشین در حال عرق ریختن است . پیراهن قرمز و شلوار قهوه ای پوشیده است . بچه رو به دوربین (!) کرده و شروع به حرف زدن می کند :

" آقای معلم گفت که به پدر و مادرم بگویم بیایند مدرسه . پدر و مادرم هم می خواستند من را تنها بگذارند توی خانه و بروند مدرسه اما من موقعی که بابا توی حیاط  رفته بود دست شویی و مامان هم تا بابا بیاید باغچه را آب میداد ، رفتم و پشت یکی از صندلی های ماشین قایم شدم . خلاصه توی راه برگشت از مدرسه من خوابم برد . بابا هم چون پارکینگ خانه را دارند بنایی میکنند  ماشین را کنار کوچه پارک کرد و از این پارچه ها هم روی ماشین کشید و رفت داخل خانه .

و از آن موقع تا حالا من این جا تنها هستم و همه اش دارم بوق میزنم شاید یک نفر بیاید کمکم . ولی خبری نیست . نمی دانم تا کی دوام می آورم ! "

نویسنده دارد توی پیاده رو راه می رود که صدای بوق یک ماشین را از داخل کوچه ای که از مقابل آن میگذرد می شنود . کمی که دقت می کند میبیند صدای بوق از ماشینی است که رویش پارچه کشیده اند و کنار کوچه پارک کرده اند . نویسنده کمی تعلل می کند اما عاقبت مثل کلی آدم دیگر که بی توجه از آن جا می گذرند "وجهه ی اجتماعی اش" را می زند زیر بغل اش و می رود !

+نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387توسط حسين |

RSS