تبليغاتX
لوح
تلفن - بخش اول

توضيح : به پيش نهاد دوستان وب لاگي هميشه در صحنه ام (!) دست از عادت هميشه گي و خسته كننده ي خلاصه نويسي ام برداشتم فلذا بالاجبار اين داستان به صورت چند بخشي تقديم مي شود . هرچند كه با اين وضع رجوع و به روزرساني وب لاگ ، نوشتن داستان چند قسمتي ديگر نوبر است !!!




حکما داستانی که اسم­اش " تلفن " است باید با زنگ تلفن هم شروع شود دیگر !

تلفن مدام زنگ می زد . چند بار سعی کرد توجه­ای نکند و خودش را به خواب بزند تا شاید بتواند پایان خواب­اش را ببیند ، اما زنگ تلفن حتی یک لحظه هم صبر نمی­کرد ! سعی کرد توی تاریکی اتاق چشم­هایش را تنگ کند و تشخیص بدهد عقربه­های ساعت مقابل تخت چه عددهایی را نشان می­دهند و برای یک لحظه فهمید که چه قدر نصب ساعت عقربه­ای در اتاق خواب مضحک است و پیش خودش فکر کرد ، احتمالا این اولین بار است که با ندیدن عقربه­های ساعت متوجه زمان می­شود ! مطمئنا نیمه­های شب بود !

پیش خودش فکر می­کرد که کاش می­شد به تلفن­ها گفت "خوب ! باشه ! فهمیدم ! ميدونم که یه نفر کارم داره پس حالا لطفا خفه شو !" یا به طور مؤدبانه­تر که " ببخشید می­شه یه دو ثانیه صبر کنید ! تا شما یه نفسی تازه کنید من هم خدمت می­رسم و جوابتون می­دم !" و یا مثلا کانه مادربزرگ­ها که " بچه یه دو دقیقه دندون به جیگر بگیر ببینم ، دیوونه­ام کردی !" و بعد از تمام این فکرها نتیجه گرفت ، دست­گاهی که با آن بشود مثل موبایل ، تماس­های تلفن ثابت را هم " رد تماس " داد موضوع خوبی برای اختراع خواهد بود ! البته برای دورتر کردن آدم ها از هم دیگر !

وقتی جناب "بل" تلفن را اختراع می­کردند حکما به ذهن­ مبارک مخترع­شان خطور هم نمی­کرد ، در قرون بعد حتی مردمی که دید و بازدید را به نام " صله­ی ارحام " می­شناسند هم به پیامکی برای تبریک عید راضی شوند ! مطمئنا به ذهن مبارک مخترع­شان خطور هم نمی­کرد چه برسد به خطر و اخطار و مخاطره و ... و مخطرع !

از روی تخت پایین آمد . مطمئن بود که نمی­خواهد چراغ اتاق را روشن کند چون هنوز به دیدن ادامه­ی خوابش امیدوار بود . بنابراین سعی کرد با دست گرفتن به تخت و میز تحریر گوشه­ی اتاق و صندلی و دیوار راه خودش را به سمت در پیدا کند اما در راه پای­اش به لیوان آبی که دیشب کنار تخت گذاشته بود خورد و لیوان روی زمین افتاد و آب­اش روی زمین پخش شد . حتی بدون این که در آن تاریکی بتواند ببیند می­توانست تصور کند که آب اول روی موکت می­ایستد – انگار كن که آب ریخته باشد روی شیشه – و بعد آرام آرام شروع به فرورفتن در داخل موکت می­کند .

نویسنده مثالی دارد که این جا ، جای خوبی برای مطرح کردن­اش است اما چون یادش می­آید که آن را برای داستان دیگرش کنار گذاشته است ، از بیان آن صرف­نظر می­کند !

پایش روی خیسی موکت می­رود . فکرش را هم نمی­کرد که آب تا این­جای موکت را خیس کرده باشد ، چون اگر فکرش را می­کرد مطمئنا قدم­اش را بلندتر از این بر می­داشت ! سردی موکت خیس خواب را از سرش پراند . حالا دیگر امیدی به دیدن ادامه­ی خوابش نداشت ! با پایش لیوان را به گوشه­ای غلتانيد و دوباره به سمت تلفن که هنوز داشت زنگ می­زد به راه افتاد. دست­گیره­ی در فلزی بود بنابراین سعی کرد آن را کامل در دست­اش نگیرد و در عوض فقط با سر انگشت­هایش فشاری به آن وارد کرد تا در باز شود و با خودش عهد کرد که اگر در آینده­ی دور یا شاید هم دورتر (!) خواست خانه­ای برای خودش بخرد حتما به جنس دست­گیره­هایش توجه کند و یاد درهای چوبی بزرگ و بی­دست­گیره­ی خانه­ی مادر بزرگ افتاد !

خانه­ی قبلی مادربزرگ در یکی از محله­های قدیم تهران بود . در کوچه­ای عریض و طویل که یک سر آن مسجد بود و سر دیگرش وصل می­شد به خیابانی عریض و طویل که یک سر آن خیابانی دیگر بود و سر دیگرش میدانی بزرگ با گل­های بنفشه !

در را که باز کرد هوای سرد توی صورت­اش خورد و بیش­تر از پیش کلافه­اش کرد . دوست داشت هر­چه زودتر به تلفن برسد . توي هال كمي روشن­تر بود و همين نور كم باعث مي­شد چند پاكت چيپس و پارچ فلزي در ميان وسايلي كه كف اتاق ريخته­شده بودند برق بزنند . سعي داشت از همان­جا تلفن را ببيند ٬ انگار كه با ديدن تلفن يك قدم به جواب دادن آن نزديك­تر مي­شود بنابراين چشم­هايش را تنگ­تر كرد و در سر تا سر اتاق چشم دواند تا بالاخره در گوشه­ي اتاق و در كنار مشتي رخت و لباس آن را ديد . در نگاه اول انتظار داشت تلفني نقره­اي ببيند اما با تلفن زرد و قديمي­اي مواجه شد و تازه يادش آمد كه ديشب تلفن­اش خراب شده و بالاجبار اين تلفن را از هم­سايه­ي كناري­اش قرض گرفته­است .

تلفن حتي فرصت فكر كردن به ماجراهاي ديشب را به او نمي­داد و يك بند زنگ مي­زد . پيش خودش فكر كرد كه بزرگ­ترين هدفي كه الآن توي ذهنش براي آينده­اش سراغ دارد جواب دادن تلفن است ! پس سعي كرد تا به سمت تلفن كه آن­طرف هال بود بدود اما هنوز خواب بود و در نتيجه دويدن­اش چيزي شبيه به دويدن معتاد­ها شد ! اواسط مسير دويدن به سمت تلفن پاي­اش روي خودكار قرمز بيك1اش رفت و مجبور شد باقي راه را لي لي كنان برود و وقتي به تلفن رسيد ديگر خواب كاملا از سرش پريده بود بنابراين خودش را يك­وري روي كپّه­ي لباس­ها انداخت و بدون هيچ فكري گوشي تلفن را برداشت .

به نظر نويسنده اين داستان همين جا تمام مي­شود . نويسنده مي­داند و مطمئن است كه ابدا مهم نيست چه كسي پشت تلفن است اما در عين حال هم مي­داند اين موضوع براي خواننده مهم است بنابراين براي گفتن " گفتم كه مهم نيست " تا بخش بعدي داستان منتظر مي­ماند !

ادامه دارد ...



Bic™

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388توسط حسين |

RSS