تبليغاتX
لوح
تلفن - بخش دوم

خلاصه­ی بخش اول :

سعید در نیمه­های شب با زنگ تلفن از خواب بیدار شد . رفت و گوشی تلفن را برداشت . همین !

الآن فکری شده­ای که سعید دیگر از کجا پیدایش شد ؟ خوب انتظار نداشتی آن بابایی که توی بخش قبل جناب نویسنده – یعنی ما – این همه بلا را سرشان نازل فرمودند از بته عمل آمده­باشد و اسم و رسم نداشته باشد که ؟ نویسنده­ای که ما باشیم بالاخره باید یک طوری اسم این بابا را به مخاطب که شما باشی میگفتیم دیگر ! خوب حالا این طوری گفتیم !

بدون هیچ فکری گوشی تلفن را برداشت. حتی یک لحظه هم نمی­توانست صبر کند . کنج­کاوی عجیبی که توی رگ­­هایش بود و انگار کل قند­های بدن­اش را می­خورد ، سکوتی که همه جا را به نام خود کرده بود و انتظاری که باعث شده بود دیوارها آرام­تر از همیشه به نظر برسند ، همه این­ها توانایی فکر کردن را از او سلب کرده بودند . فقط می­دانست باید خودش را برای دو حالت آماده کند ...

-          الو ...

یا اتفاق مهمی افتاده­...

-          الو ...

و یا یک مزاحم تلفنی سمج ، نصفه شبی یاد شماره­ی او کرده­است ...

-          الو ...!

نویسنده دیگر طاقتش طاق می­شود بنابراین دست­هایش را توی هوا تکان می­دهد ، داد می­زند " یوهو ! " و سپس با صدای بلند رو به خواننده­گان داستان­اش می­گوید :" گفتم که مهم نیست ! "

نویسنده پیش بینی­های دیگری هم دارد که مطمئن است برای داستان دیگری کنارشان نگذاشته ولی متاسفانه این­جا جای خوبی برای مطرح کردن­شان نیست !

دل­­اش می­خواست عصبانی باشد و هر­چه فحش می­شناسد را نثار مزاحم تلفنی بکند . دل­اش می­خواست عصبانی باشد و گوشی را چند بار محکم توی سر تلفن بکوبد ( البته با توجه به این که موقع انجام این کار یادش می­افتاد که دی­شب با تلفن خودش همین کار را کرده و این تلفن برای هم­سایه­اش است ، اگر عصبانی هم می­بود این یک قلم کار را نمی­توانست انجام بدهد ! ) اما به جای عصبانیت تنها احساسی که سراغ­اش آمد خسته­گی بود بنابراین گوشی را سر جای­اش گذاشت ، آرام – طوری که انگار می­ترسید صدای­اش خواب را از سر خودش بپراند – گفت " اَه !" ، روی کپه­ی لباس­ها که کنارش روی زمین ریخته­بودند خود را رها کرد و خیلی زود به خواب رفت .

چند دقیقه­ای  بیش­تر نگذشته بود که دوباره تلفن با صدای بلند – و درست در کنار گوشش – شروع به زنگ زدن کرد و باعث شد او با حالت بدی از خواب بپرد .

-          اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ ه !!!

خیلی سریع ( و بدون تمام آن طول و تفسیرهای بار قبل برای برداشتن گوشی ) گوشی رابرداشت ولی این بار ( برخلاف مرتبه­ی قبل ) عصبانی بود و می­توانست تمام کارهایی را که دفعه­ی پیش انجام نداده است را انجام بدهد ...

توی فیلم­ها یا سریال­های اکثرا ایرانی، مزاحم تلفنی چندین بار زنگ می­زند و شخصیت توی فیلم هم تمام این دفعات تلفن را با ملایمت و ملاطفت جواب می­دهد تا این که بالاخره کاسه­ی صبر­اش لبریز شده و مرتبه­ی بعد که تلفن زنگ زد هم­زمان با برداشتن تلفن شروع به داد و هوار می­کند اما از قضا همان یک بار در آن سوی خط به جای جناب مزاحم ، یکی از بزرگان فامیل تشریف دارند .

توی داستان ما اما جناب مزاحم تلفنی ( که البته نویسنده مطمئن نیست این اسم کاملا درستی برای او باشد ! ) این­قدرها هم باهوش نیستند و از علم غیب هم بهره­ی زیادی نبرده­اند بنابراین تمام فحش­ها نثار خودشان می­شود !

( این قسمت علاوه بر نیش و کنایه به کلیشه­های تلویزیونی برای جلوگیری از نقل فحش­های سعید هم بود ! مبادا که داستان ما به بدآموزی مبتلا گردد ! )

بعد از این که فحش­هایش تمام شد خواست گوشی را توی سر تلفن بکوبد اما چشم­اش به تلفن شکسته­ی خودش ( که دی­شب (یعنی همین چند ساعت قبل ! ( چه پرانتز تو پرانتزی شد ! ) ) همین بلا را سرش آورده و حالا گوشه­ی هال افتاده بود ) افتاد و فقط به محکم قطع کردن تلفن رضایت داد . ولی در عوض بعد از این ­که دوشاخه­ی تلفن را از پریز کشید چند مشت توی کپّه­ی لباس­ها کوبید و به سمت اتاق­اش رفت تا دوباره بخوابد و آن­قدر عصبانی بود که در راه تخت­ پای­اش روی خودکار بیک یا خیسی موکت نرفت و سردی دستگیره­ی در اذیت­اش نکرد . بنابراین خیلی زود به تخت­اش رسید . روی تخت ولو شد . چشم­های­اش را روی هم گذاشت و با کمال تعجب دید ( که البته ندید ! ) عصبانیت­اش علاوه بر سریع رسیدن­اش به تخت بر سرعت به خواب رفتن­اش هم تاثیر گذاشته !

پس خیلی زود به خواب رفت !

نویسنده چند بار سعی می­کند چیزی بگوید . حتی یک بار خیلی آرام ( آن قدر آرام که حتی برای چند لحظه خودش هم شک می­کند به این که آیا دارد حرف می­زند یا نه ! ) چند کلمه­ی نامفهوم هم گفت اما سریع  از ترس بیدار شدن سعید دوباره ساکت شد و دیگر تا بیدار شدن­اش حرفی نزد !

ادامه دارد ...

+نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388توسط حسين |

RSS