پيش بخوان 1 : بعله ! ميدانم ! دارم يك داستان طولاني و كشدار را دير به دير مينويسم ! اما نكته اينجاست كه اين يك سريال نيست ‚ يك داستان بلند ( يا شايد هم رمان ) است كه داريد هر فصلاش را يك ماه يك بار ميخوانيد بنابراين ‚ به اين موضوع كه زياد جذابيت ندارد خرده نگيريد كه در واقع ميبايست بين هر بخش به اندازهي يك صفحه زدن فاصله بيفتد نه يك ماه .
دليل دير به دير نوشتنام هم اين است كه " هنوز دارم با پيژامه مينويسم ! " ( رجوع شود به رضا اميرخاني ! ( كلا ! ))
پيش بخوان 2 : رفيق مازيانهام در يك حركت موزيانه "تلفن " را در نوشتهي ""لعنتی " می خواهد چه غلطی با خودش بکند؟ " از من دزديد ، من نيز به جهت پاس داشت جناب نيوتون و قانون عمل و عكسالعملشان دو نام "سارا " و " مينا " را از او دزديدم تا حسابمان با هم صاف شود ! ( اين ايتاليك كردن فونت چه تاثير شگرفي در حروف فارسي دارد . اصلا انگار براي ما اختراع كردهانداش ! )
خلاصهی بخشهای قبل :
واقعا انتظار دارید نویسنده به همین راحتی دو بخش قبلی داستاناش را نابود کند محض راحتی جنابعالی و باقی خوانندهگان ؟ حالا لابد میگویید پس چرا همین بخش قبلی خلاصه نوشتی ؟ خدمتتان عارضم که آن خلاصهی قبل خودش هم جزو داستان بود ( دقیقا مثل همین خلاصه که دارید میخوانید !) .
بنابراین به جای گشتن دنبال خلاصه بروید همان دو بخش قبل را بخوانید باشد که با همین دو خط کمی سرانهی مطالعهی مملکتمان بالا رود . ( در ضمن سعید آقا هم چند ثانیهای است در خواب و بیدار به سر میبرند که نویسنده جرئت کرده اینها را بنویسد ! بیجهت ایراد نگیرید ! )
چند دقیقهای میشد که در فضای بدون زمان و مکان قبل از بیداری به سر میبرد و حالا آرام ، آرام داشت چشمهایش را باز میکرد و میفهمید که توی اتاق خواباش به سر میبرد . چشمهایش در فضای سفید دیوار مقابل کمی سرگردان گشت تا بالاخره روی ساعت دیواری عقربهای متوقف ماند . مدتی بدون داشتن درک درستی از زمانی که ساعت نشان میدهد ، صفحه و عقربههای آن را باچشمهای نیمه باز تماشا کرد و بعد یکهو از جا پرید . ساعت یازده و بیست دقیقه بود ( که البته این زمانی بود که به نظر سعید آمد و درواقع ساعت زمان یازده و هجده دقیقه را نشان میداد و در ایران با توجه به مثبت سه ساعت و سی دقیقه تفاوت زمانی از گرینویچ ، ساعت یازده و بیست و یک دقیقه بود .) و سعید میبایست در نیم ساعت آینده به دانشگاه میرسید . بنابراین بدون یک لحظه تامل از تخت بیرون پرید و با این که هنوز کمی گیج و خواب بود و کارهایش را بدون اراده انجام میداد ، در عرض چند دقیقه لباسهایش را از میان کپهی لباسهای داخل هال و کمد اتاق خواب پیدا کرد و پوشید ( البته به استثنای جورابها که یا سوراخهای بزرگ داشتند و یا بوی افتضاحی میدادند .) . دوباره دوید توی اتاق و از میز کنار تخت تلفن همراهاش را برداشت و بی اختیار نگاه کوتاهی به صفحهاش انداخت و دید که یک تماس بیپاسخ داشته است . کلیدهای روی تلفن را فشار داد و قفلاش را باز کرد و متوجه شد دوباره احمد نصفهشبی از سر بیکاری برایاش تک زنگ زده است.
- اسکول !
کمی میان کتابهایش به دنبال کتاب تاریخ اسلاماش گشت اما آن را پیدا نکرد و قیدش را زد . با عجله به هال برگشت و بیهدف اطراف را نگاه کرد محض اینکه یکوقت چیزی را فراموش نکرده باشد . در همین حین چشماش به تلفن زرد و رنگ و رورفتهی کنار اتاق افتاد و تازه جریانات نیمهشب را یادش آمد . چشمهایش را بست و زیر لب گفت :
- سارا !
و این را مثل پدری گفت که سینی چای را میدهد دست پسرش تا جلوی مهمانها بگیرد اما پسر در مقابل چشم پدر سینی از دستاش میافتد و تمام لیوانها میشکند .
تلفن شکستهی خودش را که کمی آنطرفتر افتاده بود برداشت و توی کیف دستیاش – که بند دوشیاش از مدتها پیش پاره شده بود – جا داد و بی آن که لحظهای به چیز دیگری ( مثلا نماز صبحاش که قضا شده بود ) فکر کند از در خانه بیرون زد .
مادربزرگ را یادتان هست ؟ همان که خانهی قبلیاش از یک سر ختم میشد به مسجد و از سر دیگر به گلهای بنفشه میرسید . مادربزرگ در خانهی قبلی از اواسط بهار تا اوایل پاییز توی حیاط پشهبند میزد و همان جا میخوابید و هرشب قبل خواب نسیم صبح را قسم میداد تا برای نماز صبح بیدارش کند و نسیم صبح هم هر روز صبح صدای اذان مسجد را آرام آرام میآورد و کنار گوش او زمزمه میکرد .
در خانه ( یا به عبارت بهتر آپارتمان ) بعدیاش که پسر ( یعنی پدر همین سعید آقای خودمان ) و دو دخترش خریده بودند و در اولین شب اسبابکشیاش به آنجا و درحالی که هنوز کلی جعبهی باز نشده در اینجا و آنجای خانه بود ، مادربزرگ خواست - بنابر روال همیشهگیاش - قبل از خواب نسیم صبح را قسم بدهد اما پیش خودش فکر کرد " نسیم صبح کجا بود ، توی این آپارتمان ؟! " . بنابراین مجبور شد باد کولر را قسم داد و خوابید !
توی راهپلههای آپارتمان بود که همراهاش شروع کرد به زنگ زدن . تلفن را از جیبش بیرون آورد و صفحهاش را نگاه کرد . مینا بود .
- سلام !
- سلام ! کجایی ؟
- دارم میام .
- الآن کجایی ؟
- آخ ! ( پایش توی لبهی شکستهی پله سر خورد و نزدیک بود بخورد زمین ! ) هیچی ! یعنی الآن از خونه اومدم بیرون .
- خواب بودی تا الآن ؟ بعد بهت میگم " خابالویی !" ، میگی " فقط یک کم !"
- حالا ما یه روز دیر بلند شدیما !
- حالا کی میرسی ؟ کلاسو میای دیگه ؟
- احتمالا یه کم دیر میرسم . حالا چی شده خانوم نگران حضور- غیاب ما ... آها ! یادم نبود !
- بعله ! حاجیتون کنفرانس دارن امروز .
- کنفرانس دارن یا ...!
- یا چی ؟
- هیچی !
- بیتربیت !
- من که چیزی نگفتم .
- ولی من که میدونم چی میخواستی بگی .
- در هر صورت ! من دارم میام دیگه . به کنفرانس حضرت استاد رسیدن یا نرسیدنام هم بستهگی به سرعت رانندهی اتوبوس داره .
- چی ؟
- هیچی ! بابا الآن باید سوار اتوبوس شم ! خداحافظ !
- خداحافظ ! ولی عجله کن .
مینا این را با خندهی ریزی که کمی هم بدجنسی همراهاش بود گفت و تماس را قطع کرد .
نویسنده میبیند که این بخش هم دارد تمام میشود و داستاناش هنوز هم جذابیتی ندارد . بنابراین به رسم سریالهای تلویزیونی یک جناب نَرِیتور1را میآورد تا دیالوگهای زیر را روخوانی کند .
" سارا چه کسی است ؟ مینا کیست ؟ آیا مینا دوست دخ ... ( ببخشید ! ) نامزدِ سعید است ؟ پس سارا چه کاره است ؟ آیا سارا دوست میناست ؟ آیا مینا دوست ساراست ؟ آیا سعید به کلاس تاریخ اسلام میرسد ؟
ادامهی این داستان را در بخش بعدی بخوانید !"
ادامه دارد ...
1 Narrator : راوی

