پيش بخوان 1 : بعله ! ميدانم ! دارم يك داستان طولاني و كشدار را دير به دير مينويسم ! اما نكته اينجاست كه اين يك سريال نيست ‚ يك داستان بلند ( يا شايد هم رمان ) است كه داريد هر فصلاش را يك ماه يك بار ميخوانيد بنابراين ‚ به اين موضوع كه زياد جذابيت ندارد خرده نگيريد كه در واقع ميبايست بين هر بخش به اندازهي يك صفحه زدن فاصله بيفتد نه يك ماه .
دليل دير به دير نوشتنام هم اين است كه " هنوز دارم با پيژامه مينويسم ! " ( رجوع شود به رضا اميرخاني ! ( كلا ! ))
پيش بخوان 2 : رفيق مازيانهام در يك حركت موزيانه "تلفن " را در نوشتهي ""لعنتی " می خواهد چه غلطی با خودش بکند؟ " از من دزديد ، من نيز به جهت پاس داشت جناب نيوتون و قانون عمل و عكسالعملشان دو نام "سارا " و " مينا " را از او دزديدم تا حسابمان با هم صاف شود ! ( اين ايتاليك كردن فونت چه تاثير شگرفي در حروف فارسي دارد . اصلا انگار براي ما اختراع كردهانداش ! )
خلاصهی بخشهای قبل :
واقعا انتظار دارید نویسنده به همین راحتی دو بخش قبلی داستاناش را نابود کند محض راحتی جنابعالی و باقی خوانندهگان ؟ حالا لابد میگویید پس چرا همین بخش قبلی خلاصه نوشتی ؟ خدمتتان عارضم که آن خلاصهی قبل خودش هم جزو داستان بود ( دقیقا مثل همین خلاصه که دارید میخوانید !) .
بنابراین به جای گشتن دنبال خلاصه بروید همان دو بخش قبل را بخوانید باشد که با همین دو خط کمی سرانهی مطالعهی مملکتمان بالا رود . ( در ضمن سعید آقا هم چند ثانیهای است در خواب و بیدار به سر میبرند که نویسنده جرئت کرده اینها را بنویسد ! بیجهت ایراد نگیرید ! )
چند دقیقهای میشد که در فضای بدون زمان و مکان قبل از بیداری به سر میبرد و حالا آرام ، آرام داشت چشمهایش را باز میکرد و میفهمید که توی اتاق خواباش به سر میبرد . چشمهایش در فضای سفید دیوار مقابل کمی سرگردان گشت تا بالاخره روی ساعت دیواری عقربهای متوقف ماند . مدتی بدون داشتن درک درستی از زمانی که ساعت نشان میدهد ، صفحه و عقربههای آن را باچشمهای نیمه باز تماشا کرد و بعد یکهو از جا پرید . ساعت یازده و بیست دقیقه بود ( که البته این زمانی بود که به نظر سعید آمد و درواقع ساعت زمان یازده و هجده دقیقه را نشان میداد و در ایران با توجه به مثبت سه ساعت و سی دقیقه تفاوت زمانی از گرینویچ ، ساعت یازده و بیست و یک دقیقه بود .) و سعید میبایست در نیم ساعت آینده به دانشگاه میرسید . بنابراین بدون یک لحظه تامل از تخت بیرون پرید و با این که هنوز کمی گیج و خواب بود و کارهایش را بدون اراده انجام میداد ، در عرض چند دقیقه لباسهایش را از میان کپهی لباسهای داخل هال و کمد اتاق خواب پیدا کرد و پوشید ( البته به استثنای جورابها که یا سوراخهای بزرگ داشتند و یا بوی افتضاحی میدادند .) . دوباره دوید توی اتاق و از میز کنار تخت تلفن همراهاش را برداشت و بی اختیار نگاه کوتاهی به صفحهاش انداخت و دید که یک تماس بیپاسخ داشته است . کلیدهای روی تلفن را فشار داد و قفلاش را باز کرد و متوجه شد دوباره احمد نصفهشبی از سر بیکاری برایاش تک زنگ زده است.
- اسکول !
کمی میان کتابهایش به دنبال کتاب تاریخ اسلاماش گشت اما آن را پیدا نکرد و قیدش را زد . با عجله به هال برگشت و بیهدف اطراف را نگاه کرد محض اینکه یکوقت چیزی را فراموش نکرده باشد . در همین حین چشماش به تلفن زرد و رنگ و رورفتهی کنار اتاق افتاد و تازه جریانات نیمهشب را یادش آمد . چشمهایش را بست و زیر لب گفت :
- سارا !
و این را مثل پدری گفت که سینی چای را میدهد دست پسرش تا جلوی مهمانها بگیرد اما پسر در مقابل چشم پدر سینی از دستاش میافتد و تمام لیوانها میشکند .
تلفن شکستهی خودش را که کمی آنطرفتر افتاده بود برداشت و توی کیف دستیاش – که بند دوشیاش از مدتها پیش پاره شده بود – جا داد و بی آن که لحظهای به چیز دیگری ( مثلا نماز صبحاش که قضا شده بود ) فکر کند از در خانه بیرون زد .
مادربزرگ را یادتان هست ؟ همان که خانهی قبلیاش از یک سر ختم میشد به مسجد و از سر دیگر به گلهای بنفشه میرسید . مادربزرگ در خانهی قبلی از اواسط بهار تا اوایل پاییز توی حیاط پشهبند میزد و همان جا میخوابید و هرشب قبل خواب نسیم صبح را قسم میداد تا برای نماز صبح بیدارش کند و نسیم صبح هم هر روز صبح صدای اذان مسجد را آرام آرام میآورد و کنار گوش او زمزمه میکرد .
در خانه ( یا به عبارت بهتر آپارتمان ) بعدیاش که پسر ( یعنی پدر همین سعید آقای خودمان ) و دو دخترش خریده بودند و در اولین شب اسبابکشیاش به آنجا و درحالی که هنوز کلی جعبهی باز نشده در اینجا و آنجای خانه بود ، مادربزرگ خواست - بنابر روال همیشهگیاش - قبل از خواب نسیم صبح را قسم بدهد اما پیش خودش فکر کرد " نسیم صبح کجا بود ، توی این آپارتمان ؟! " . بنابراین مجبور شد باد کولر را قسم داد و خوابید !
توی راهپلههای آپارتمان بود که همراهاش شروع کرد به زنگ زدن . تلفن را از جیبش بیرون آورد و صفحهاش را نگاه کرد . مینا بود .
- سلام !
- سلام ! کجایی ؟
- دارم میام .
- الآن کجایی ؟
- آخ ! ( پایش توی لبهی شکستهی پله سر خورد و نزدیک بود بخورد زمین ! ) هیچی ! یعنی الآن از خونه اومدم بیرون .
- خواب بودی تا الآن ؟ بعد بهت میگم " خابالویی !" ، میگی " فقط یک کم !"
- حالا ما یه روز دیر بلند شدیما !
- حالا کی میرسی ؟ کلاسو میای دیگه ؟
- احتمالا یه کم دیر میرسم . حالا چی شده خانوم نگران حضور- غیاب ما ... آها ! یادم نبود !
- بعله ! حاجیتون کنفرانس دارن امروز .
- کنفرانس دارن یا ...!
- یا چی ؟
- هیچی !
- بیتربیت !
- من که چیزی نگفتم .
- ولی من که میدونم چی میخواستی بگی .
- در هر صورت ! من دارم میام دیگه . به کنفرانس حضرت استاد رسیدن یا نرسیدنام هم بستهگی به سرعت رانندهی اتوبوس داره .
- چی ؟
- هیچی ! بابا الآن باید سوار اتوبوس شم ! خداحافظ !
- خداحافظ ! ولی عجله کن .
مینا این را با خندهی ریزی که کمی هم بدجنسی همراهاش بود گفت و تماس را قطع کرد .
نویسنده میبیند که این بخش هم دارد تمام میشود و داستاناش هنوز هم جذابیتی ندارد . بنابراین به رسم سریالهای تلویزیونی یک جناب نَرِیتور1را میآورد تا دیالوگهای زیر را روخوانی کند .
" سارا چه کسی است ؟ مینا کیست ؟ آیا مینا دوست دخ ... ( ببخشید ! ) نامزدِ سعید است ؟ پس سارا چه کاره است ؟ آیا سارا دوست میناست ؟ آیا مینا دوست ساراست ؟ آیا سعید به کلاس تاریخ اسلام میرسد ؟
ادامهی این داستان را در بخش بعدی بخوانید !"
ادامه دارد ...
1 Narrator : راوی
خلاصهی بخش اول :
سعید در نیمههای شب با زنگ تلفن از خواب بیدار شد . رفت و گوشی تلفن را برداشت . همین !
الآن فکری شدهای که سعید دیگر از کجا پیدایش شد ؟ خوب انتظار نداشتی آن بابایی که توی بخش قبل جناب نویسنده – یعنی ما – این همه بلا را سرشان نازل فرمودند از بته عمل آمدهباشد و اسم و رسم نداشته باشد که ؟ نویسندهای که ما باشیم بالاخره باید یک طوری اسم این بابا را به مخاطب که شما باشی میگفتیم دیگر ! خوب حالا این طوری گفتیم !
بدون هیچ فکری گوشی تلفن را برداشت. حتی یک لحظه هم نمیتوانست صبر کند . کنجکاوی عجیبی که توی رگهایش بود و انگار کل قندهای بدناش را میخورد ، سکوتی که همه جا را به نام خود کرده بود و انتظاری که باعث شده بود دیوارها آرامتر از همیشه به نظر برسند ، همه اینها توانایی فکر کردن را از او سلب کرده بودند . فقط میدانست باید خودش را برای دو حالت آماده کند ...
- الو ...
یا اتفاق مهمی افتاده...
- الو ...
و یا یک مزاحم تلفنی سمج ، نصفه شبی یاد شمارهی او کردهاست ...
- الو ...!
نویسنده دیگر طاقتش طاق میشود بنابراین دستهایش را توی هوا تکان میدهد ، داد میزند " یوهو ! " و سپس با صدای بلند رو به خوانندهگان داستاناش میگوید :" گفتم که مهم نیست ! "
نویسنده پیش بینیهای دیگری هم دارد که مطمئن است برای داستان دیگری کنارشان نگذاشته ولی متاسفانه اینجا جای خوبی برای مطرح کردنشان نیست !
دلاش میخواست عصبانی باشد و هرچه فحش میشناسد را نثار مزاحم تلفنی بکند . دلاش میخواست عصبانی باشد و گوشی را چند بار محکم توی سر تلفن بکوبد ( البته با توجه به این که موقع انجام این کار یادش میافتاد که دیشب با تلفن خودش همین کار را کرده و این تلفن برای همسایهاش است ، اگر عصبانی هم میبود این یک قلم کار را نمیتوانست انجام بدهد ! ) اما به جای عصبانیت تنها احساسی که سراغاش آمد خستهگی بود بنابراین گوشی را سر جایاش گذاشت ، آرام – طوری که انگار میترسید صدایاش خواب را از سر خودش بپراند – گفت " اَه !" ، روی کپهی لباسها که کنارش روی زمین ریختهبودند خود را رها کرد و خیلی زود به خواب رفت .
چند دقیقهای بیشتر نگذشته بود که دوباره تلفن با صدای بلند – و درست در کنار گوشش – شروع به زنگ زدن کرد و باعث شد او با حالت بدی از خواب بپرد .
- اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ ه !!!
خیلی سریع ( و بدون تمام آن طول و تفسیرهای بار قبل برای برداشتن گوشی ) گوشی رابرداشت ولی این بار ( برخلاف مرتبهی قبل ) عصبانی بود و میتوانست تمام کارهایی را که دفعهی پیش انجام نداده است را انجام بدهد ...
توی فیلمها یا سریالهای اکثرا ایرانی، مزاحم تلفنی چندین بار زنگ میزند و شخصیت توی فیلم هم تمام این دفعات تلفن را با ملایمت و ملاطفت جواب میدهد تا این که بالاخره کاسهی صبراش لبریز شده و مرتبهی بعد که تلفن زنگ زد همزمان با برداشتن تلفن شروع به داد و هوار میکند اما از قضا همان یک بار در آن سوی خط به جای جناب مزاحم ، یکی از بزرگان فامیل تشریف دارند .
توی داستان ما اما جناب مزاحم تلفنی ( که البته نویسنده مطمئن نیست این اسم کاملا درستی برای او باشد ! ) اینقدرها هم باهوش نیستند و از علم غیب هم بهرهی زیادی نبردهاند بنابراین تمام فحشها نثار خودشان میشود !
( این قسمت علاوه بر نیش و کنایه به کلیشههای تلویزیونی برای جلوگیری از نقل فحشهای سعید هم بود ! مبادا که داستان ما به بدآموزی مبتلا گردد ! )
بعد از این که فحشهایش تمام شد خواست گوشی را توی سر تلفن بکوبد اما چشماش به تلفن شکستهی خودش ( که دیشب (یعنی همین چند ساعت قبل ! ( چه پرانتز تو پرانتزی شد ! ) ) همین بلا را سرش آورده و حالا گوشهی هال افتاده بود ) افتاد و فقط به محکم قطع کردن تلفن رضایت داد . ولی در عوض بعد از این که دوشاخهی تلفن را از پریز کشید چند مشت توی کپّهی لباسها کوبید و به سمت اتاقاش رفت تا دوباره بخوابد و آنقدر عصبانی بود که در راه تخت پایاش روی خودکار بیک یا خیسی موکت نرفت و سردی دستگیرهی در اذیتاش نکرد . بنابراین خیلی زود به تختاش رسید . روی تخت ولو شد . چشمهایاش را روی هم گذاشت و با کمال تعجب دید ( که البته ندید ! ) عصبانیتاش علاوه بر سریع رسیدناش به تخت بر سرعت به خواب رفتناش هم تاثیر گذاشته !
پس خیلی زود به خواب رفت !
نویسنده چند بار سعی میکند چیزی بگوید . حتی یک بار خیلی آرام ( آن قدر آرام که حتی برای چند لحظه خودش هم شک میکند به این که آیا دارد حرف میزند یا نه ! ) چند کلمهی نامفهوم هم گفت اما سریع از ترس بیدار شدن سعید دوباره ساکت شد و دیگر تا بیدار شدناش حرفی نزد !
ادامه دارد ...
توضيح : به پيش نهاد دوستان وب لاگي هميشه در صحنه ام (!) دست از عادت هميشه گي و خسته كننده ي خلاصه نويسي ام برداشتم فلذا بالاجبار اين داستان به صورت چند بخشي تقديم مي شود . هرچند كه با اين وضع رجوع و به روزرساني وب لاگ ، نوشتن داستان چند قسمتي ديگر نوبر است !!!
حکما داستانی که اسماش " تلفن " است باید با زنگ تلفن هم شروع شود دیگر !
تلفن مدام زنگ می زد . چند بار سعی کرد توجهای نکند و خودش را به خواب بزند تا شاید بتواند پایان خواباش را ببیند ، اما زنگ تلفن حتی یک لحظه هم صبر نمیکرد ! سعی کرد توی تاریکی اتاق چشمهایش را تنگ کند و تشخیص بدهد عقربههای ساعت مقابل تخت چه عددهایی را نشان میدهند و برای یک لحظه فهمید که چه قدر نصب ساعت عقربهای در اتاق خواب مضحک است و پیش خودش فکر کرد ، احتمالا این اولین بار است که با ندیدن عقربههای ساعت متوجه زمان میشود ! مطمئنا نیمههای شب بود !
پیش خودش فکر میکرد که کاش میشد به تلفنها گفت "خوب ! باشه ! فهمیدم ! ميدونم که یه نفر کارم داره پس حالا لطفا خفه شو !" یا به طور مؤدبانهتر که " ببخشید میشه یه دو ثانیه صبر کنید ! تا شما یه نفسی تازه کنید من هم خدمت میرسم و جوابتون میدم !" و یا مثلا کانه مادربزرگها که " بچه یه دو دقیقه دندون به جیگر بگیر ببینم ، دیوونهام کردی !" و بعد از تمام این فکرها نتیجه گرفت ، دستگاهی که با آن بشود مثل موبایل ، تماسهای تلفن ثابت را هم " رد تماس " داد موضوع خوبی برای اختراع خواهد بود ! البته برای دورتر کردن آدم ها از هم دیگر !
وقتی جناب "بل" تلفن را اختراع میکردند حکما به ذهن مبارک مخترعشان خطور هم نمیکرد ، در قرون بعد حتی مردمی که دید و بازدید را به نام " صلهی ارحام " میشناسند هم به پیامکی برای تبریک عید راضی شوند ! مطمئنا به ذهن مبارک مخترعشان خطور هم نمیکرد چه برسد به خطر و اخطار و مخاطره و ... و مخطرع !
از روی تخت پایین آمد . مطمئن بود که نمیخواهد چراغ اتاق را روشن کند چون هنوز به دیدن ادامهی خوابش امیدوار بود . بنابراین سعی کرد با دست گرفتن به تخت و میز تحریر گوشهی اتاق و صندلی و دیوار راه خودش را به سمت در پیدا کند اما در راه پایاش به لیوان آبی که دیشب کنار تخت گذاشته بود خورد و لیوان روی زمین افتاد و آباش روی زمین پخش شد . حتی بدون این که در آن تاریکی بتواند ببیند میتوانست تصور کند که آب اول روی موکت میایستد – انگار كن که آب ریخته باشد روی شیشه – و بعد آرام آرام شروع به فرورفتن در داخل موکت میکند .
نویسنده مثالی دارد که این جا ، جای خوبی برای مطرح کردناش است اما چون یادش میآید که آن را برای داستان دیگرش کنار گذاشته است ، از بیان آن صرفنظر میکند !
پایش روی خیسی موکت میرود . فکرش را هم نمیکرد که آب تا اینجای موکت را خیس کرده باشد ، چون اگر فکرش را میکرد مطمئنا قدماش را بلندتر از این بر میداشت ! سردی موکت خیس خواب را از سرش پراند . حالا دیگر امیدی به دیدن ادامهی خوابش نداشت ! با پایش لیوان را به گوشهای غلتانيد و دوباره به سمت تلفن که هنوز داشت زنگ میزد به راه افتاد. دستگیرهی در فلزی بود بنابراین سعی کرد آن را کامل در دستاش نگیرد و در عوض فقط با سر انگشتهایش فشاری به آن وارد کرد تا در باز شود و با خودش عهد کرد که اگر در آیندهی دور یا شاید هم دورتر (!) خواست خانهای برای خودش بخرد حتما به جنس دستگیرههایش توجه کند و یاد درهای چوبی بزرگ و بیدستگیرهی خانهی مادر بزرگ افتاد !
خانهی قبلی مادربزرگ در یکی از محلههای قدیم تهران بود . در کوچهای عریض و طویل که یک سر آن مسجد بود و سر دیگرش وصل میشد به خیابانی عریض و طویل که یک سر آن خیابانی دیگر بود و سر دیگرش میدانی بزرگ با گلهای بنفشه !
در را که باز کرد هوای سرد توی صورتاش خورد و بیشتر از پیش کلافهاش کرد . دوست داشت هرچه زودتر به تلفن برسد . توي هال كمي روشنتر بود و همين نور كم باعث ميشد چند پاكت چيپس و پارچ فلزي در ميان وسايلي كه كف اتاق ريختهشده بودند برق بزنند . سعي داشت از همانجا تلفن را ببيند ٬ انگار كه با ديدن تلفن يك قدم به جواب دادن آن نزديكتر ميشود بنابراين چشمهايش را تنگتر كرد و در سر تا سر اتاق چشم دواند تا بالاخره در گوشهي اتاق و در كنار مشتي رخت و لباس آن را ديد . در نگاه اول انتظار داشت تلفني نقرهاي ببيند اما با تلفن زرد و قديمياي مواجه شد و تازه يادش آمد كه ديشب تلفناش خراب شده و بالاجبار اين تلفن را از همسايهي كنارياش قرض گرفتهاست .
تلفن حتي فرصت فكر كردن به ماجراهاي ديشب را به او نميداد و يك بند زنگ ميزد . پيش خودش فكر كرد كه بزرگترين هدفي كه الآن توي ذهنش براي آيندهاش سراغ دارد جواب دادن تلفن است ! پس سعي كرد تا به سمت تلفن كه آنطرف هال بود بدود اما هنوز خواب بود و در نتيجه دويدناش چيزي شبيه به دويدن معتادها شد ! اواسط مسير دويدن به سمت تلفن پاياش روي خودكار قرمز بيك1اش رفت و مجبور شد باقي راه را لي لي كنان برود و وقتي به تلفن رسيد ديگر خواب كاملا از سرش پريده بود بنابراين خودش را يكوري روي كپّهي لباسها انداخت و بدون هيچ فكري گوشي تلفن را برداشت .
به نظر نويسنده اين داستان همين جا تمام ميشود . نويسنده ميداند و مطمئن است كه ابدا مهم نيست چه كسي پشت تلفن است اما در عين حال هم ميداند اين موضوع براي خواننده مهم است بنابراين براي گفتن " گفتم كه مهم نيست " تا بخش بعدي داستان منتظر ميماند !
ادامه دارد ...
1 Bic™
دوشنبه 16:37 _ نقطهي صفر زماني 00:00
از خواب بيدار ميشم . هميشه همين طوري شروع ميشه . از رو تخت روي زمين افتادهام . ساعت چهار و سي و هفت دقيقهي بعد از ظهره و من حتا نميدونم چرا اين موقع از روز ، گرفتم خوابيدم . بلند ميشم و روي تختم ميشينم . پيشونيم ميسوزه . " من چرا اينجام ؟ " واقعا نميدونم . مثل اينه كه از يه خواب طولاني بلند شده باشم . " چي شد كه اومدم خونه ؟ چرا هيچي يادم نيست ؟ امروز ظهر غذا چي خوردم ؟ چرا اينقدر پيشونيم ميسوزه ؟ " دستم رو ميكشم رو پيشونيم . زخم شده . ميرم تو دستشويي و صورتم رو تو آينه نگاه ميكنم . زخم بزرگيه و خون ِ روش لخته شده . "سرم كي زخم شده ؟ " ميرم دوش بگيرم . تنم پر از كبوديه . " چرا ؟ " زير دوشم كه تلفنم زنگ ميزنه . سريع ميام بيرون و جواب ميدم . مسعوده . ميگه چرا امروز صبح نرفتم آزمايشگاه ؟ . "چرا نرفتم ؟ " ميگه بالاخره تونسته با مسئولين يه وقت بگيره . " باورنكردنيه . يعني ممكنه موافقت كنن ؟ " ميگه جلسه امروز ساعت پنج و نيم ، توي اتاق كنفرانس پژوهشگاهه . بهش ميگم همين الآن راه ميافتم .
□
00:57+
پشت در اتاق كنفرانسم . همه چيز به حرفهاي امروز من بستهگي داره . اگه بتونم مجوزش رو بگيرم ، فوقالعاده ميشه . ميرم داخل . چهار نفرن . سه مرد و يه زن . كل آيندهي اين تحقيقات بستهگي به نظر همين چهار نفر داره .
" ما يك پژوهشگاه دولتي هستيم ، منظورم اينه كه بودجهي ما رو دولت تأمين ميكنه . تحقيقات ما ، ميدونيد ، يك جورايي سرّيه . مطالعات ما اكثرا روي زمانه . ما جديدا كه ، نه ، حدودا يك سال ، يك سال و نيم پيش به يه نتايج خوبي ، يعني منظورم اينه كه شگفتانگيزي رسيديم ." هول شده بودم ." ما تونستيم اشيا رو به عقب برگردونيم ." زنه پرسيد كه يعني ما ميتونيم توي زمان سفر كنيم . " بله يعني نه ، يعني در واقع نميدونيم . يعني ما الآن اين جلسه رو گذاشتيم كه همين رو بفهميم ." داشتم گند ميزدم . همهشون به من مثل يه خل و چل نگاه ميكردن . " ببينيد بزاريد بيشتر توضيح بدم . ما اول از اجسام بي جان شروع كرديم . مثلا كاغذ . ما اون رو توي دستگاه ميگذاشتيم و ميفرستاديم عقب . يعني در واقع معادلات ما اينو ميگفت كه اون ها رفتن به عقب ولي وقتي ما در دستگاه ، دستگاه منظورم همون دستگاهيه كه ميبره عقب ، ماشين زمان مثلا ، وقتي ما در دستگاه رو باز ميكرديم كاغذ هنوز توي دستگاه بود . چهطوري بگم ؟ يعني در واقع وقتي يك كاغذ رو به زمان عقب ميفرستيم ، توي گذشته دو تا كاغذ نداريم بلكه كاغذ آينده جايگزين كاغذ گذشته ميشه اما چون كاغذ اراده نداره ، دوباره توسط ما توي دستگاه گذاشتهميشه و به همين خاطر وقتي در دستگاه رو باز ميكنيم ، كاغذ باز هم اونجاست . مرحلهي بعد ما اومديم و اول كاغذ سفيد رو به يك فرد نشون داديم ، بعد روي كاغذ با خودكار خط كشيديم و كاغذ خطدار رو توي دستگاه گذاشتيم و اون رو به زمان قبل از نشان دادنش به اون فرد منتقل كرديم . بعد از انتقال ما از اون فرد پرسيديم كه اون كاغذي كه بهش نشون داديم روش خط داشته يا سفيد بوده . و اون گفت كه سفيد بوده . يعني در واقع يك كاغذ خط دار جايگزين كاغذ سفيد ما در گذشته نشده بود بلكه كاغذ آينده جاي كاغذ گذشته و جوهر خودكار آينده جاي جوهر گذشته رو گرفته بود ،يعني هر چيزي برگشته بود سر جاي اصلي خودش ." احساس كردم دارن كم كم مشتاق ميشن ." اما بعد از آزمايش روي موشها ما متوجه شديم تنها چيزي كه از اين قاعده مستثني است ، حافظه است . يعني ما قبل از انتقال موش رو گذاشتيم توي يك راهروي كوچيك ، از همين راهروهاي ماكتي كوچيك ، و انتهاي اين راهرو يه تيكه پنير گذاشتيم اما توي مسير يه قسمت فلزي داغ بود كه باعث ميشد وقتي موش ميخواست به سمت پنير بره دست و پاهاش بسوزه . بعد ما اين موش كه دست و پاش سوخته بود رو توي دستگاه گذاشتيم و به زمان قبل از گذاشتنش توي راهرو منتقلش كرديم ، وقتي در دستگاه رو باز كرديم ديديم كه دست و پاي موش سالمه ، يعني در واقع موش ما كه به گذشته برگشته بود ميدونست كه مسير رسيدن به اون پنير باعث سوختن دست و پاش ميشه و اين بار ديگه به سمت پنير نرفته بود و حالا دست و پاش سالم بودن ." و حالا وقت ضربهي آخر بود " و شما ميدونيد اگه بشه اين كار رو روي انسانها انجام داد چه اتفاقي ميافته ؟ براي مثال يك معتاد كه ميخواد ترك كنه رو به زمان قبل از اعتيادش منتقل ميكنيم و اون اين بار اصلا اعتيادش رو شروع نميكنه ، و اين از هر روش ترك اعتيادي مؤثر تره ." مي دونستم مسئولين با معتادها خيلي مشكل دارن " و چيزي كه من از شما ميخوام اينه كه اجازه بدين ما اين آزمايشات رو به طور محدود و غيرعلني روي انسان انجام بديم " مطمئن بودم موافقت ميكنند.
□
01:47+
من توي دفترم نشستهام و منتظرم كه مسئولين بعد از مشورت نظرشون رو اعلام كنن .
□
01:54+
نتيجه اعلام شد . مجوز آزمايش روي انسانها رو ندادن . دليلش هم اينه كه باعث هرج و مرج پيشبيني نشدهاي ميشه . راست ميگفتن.
تلفنم زنگ ميزنه . يه پليسه . ميگه نامزدم مرده .
□
09:36+
در واقع مينا نمرده بود . كشته شده بود . همه چيز خيلي سريع اتفاق افتاد . بعد از خبر مرگش ، براي تشخيص هويت جسد رفتم پزشكي قانوني . پزشكي قانوني زمان مرگ رو يكشنبه شب اعلام كرده بود . چند ساعت فكر كردم ، هرچند درست نميتونستم فكر كنم اما فكر كردم ، مسعود رو خبر كردم و اين موقع شب ، قبل از اين كه فردا صبح آزمايشگاه انتقال زماني پلمب بشه ، اومدم به آزمايشگاه تا اولين انساني باشم كه در زمان سفر ميكنه ، البته به طور غيرقانوني . ميخواستم به عقب برگردم تا مينا رو نجات بدم .
□
25:24-
ساعت سه و سيزده دقيقهي بعد از ظهر يكشنبه است . ميرم سمت خونهي مينا تا نجاتش بدم .
□
16:53-
يه اشتباه و نتونستم مينا رو نجات بدم . قاتل مينا دزد بود و در اولين حركت با يه چوب زد توي سر من و من رو بيهوش كرد .
□
16:53- _ 00:00
من به مدت شونزده ساعت و پنجاه و سه دقيقه بيهوش ميمانم . در اين مدت دزد من را تا خانهام ميآورد و من وقتي بيدار ميشم هيچي رو از سه روز پيش تا اون موقع به ياد نميآرم .
□
دوشنبه 16:37 _ نقطهي صفر زماني 00:00
از خواب بيدار ميشم . هميشه همين طوري شروع ميشه . از رو تخت روي زمين افتادهام . ساعت چهار و سي و هفت دقيقهي بعد از ظهره و من حتا نميدونم چرا اين موقع از روز ، گرفتم خوابيدم . بلند ميشم و روي تختم ميشينم . روي پيشونيم احساس سوزش دارم . " من چرا اينجام ؟ " واقعا نميدونم …
***
چند بار ؟ چند صد بار ؟ چند هزار بار ؟ چند ميليون بار ؟ چقدر من اين دور رو زندهگي كردهام ؟
از خواب بيدار ميشم ، هيچ چي يادم نميآد ، ميرم اداره ، خبر قتل مينا رو بهم ميدن ، به زمان عقب برميگردم ، دزده من رو بيهوش ميكنه ، مينا رو ميكشه ، من از خواب بيدار ميشم ، هيچ چي يادم نميآد ...
درسته ، من توي اين قطعه از زمان گير افتادهام و بدتر از همه اين كه خودم هم اين موضوع رو نميدونم .
تنها راه نجات من اينه كه يه بار يه تصميم ديگه بگيرم ، براي نجات مينا نرم ، دزدها رو بگيرم ، بهجاي اين كه خودم عمل كنم برم سراغ پليس و ... . تنها راه نجات من تغييره . يه تغييره كوچيك كه من رو از دور زدن دور اين ميدون نجات بده .
تنها موقعي كه همه چيز رو ميفهمم ، تنها وقتي كه ميفهمم دارم دور ميزنم ، همون شونزده ساعت و پنجاه و سه دقيقهاييه كه بيهوشم . اون لحظات ، آگاهانهترين لحظات زندهگي منن .
پير شدن ؟ مردن ؟ خستهگي ؟ هدف ؟ آرزو ؟ هيچ كدوم ، هيچ كدوم ديگه مفهومي براي من ندارن .
جهنم براي من همين سي و پنج ساعت ابدييه ...
بر اساس یک داستان واقعی !
شاید هم اسمش قتل است .
البته در بدبینانه ترین حالت !
شاید هم اصلا چیزی نباشد ، بی خودی دارم شلوغش می کنم .
ولی اگر واقعا چیزی بود چی ؟
هیچی ! من که مسئول بوق مردم نیستم !
اه ! چه قدر سخت است نقش دو نفر را بازی کردن !
نویسنده ام دیگر !
□
یک بنگاه ماشین را در نظر بگیرید . با ماشین های لوکس و دو مرد کت و شلوار پوشیده . یکی فروشنده و یکی خریدار و همان طور که واضح است دارند من باب خرید یک ماشین با هم مذاکره می کنند . و دیالوگی که نویسنده تاکید دارد به گوش شما هم برسد این است ، فروشنده خطاب به خریدار :" شما توی این ماشین در آرامش کامل خواهید بود . نه صدای بیرون میاد تو و نه صدای تو بیرون میره !"
نویسنده از همین یک جمله دو متهم را معرفی میکند ، یکی فروشنده و دیگری شرکت سازنده ی ماشین و البته باقی گفته ها در بنگاه ماشین به نویسنده ، خواننده گان گرامی و احتمالا دادگاه مربوط نیست !
□
اصولا یک بچه ی 10 ساله حرف های قلنبه سلنبه ای نمی زند ! آن هم بچه ای با این قد و قواره ! اما آقای معلم همیشه بعد از کلاس و توی دفتر معلم ها من باب همین بچه می گفتند :" این بچه یک سانت قد دارد ، یک متر و نیم زبان " . اصلش شاید هم همه چیز تقصیر همین جناب معلم باشد . آخر درازی زبان یک بچه چه دخلی به پدر و مادرش دارد ؟ مگر آن بنده خداها متراژ زبان بچه را تعیین می کنند ؟
البته آقای معلم هم خبر نداشتند که این طوری میشود اما شریک جرم که می گویند همین است دیگر . همان قدر که من مجرم ام ایشان هم هستند ، چه بسا بیش تر !
□
به نظر شما لازم است داستان را دادگاهی کنیم و برای مثال یک جناب قاضی هم به داستان اضافه کنیم ؟ و جای این که خود نویسنده به بازجویی ، صدور حکم و یا حتی مجازات اشخاص بپردازد ، این کار را به یک قاضی واگذار کند ؟ شما می توانید نظر خودتان را در بخش نظرات همین مطلب بدهید ولی نویسنده کار خودش را میکند ! نویسنده چون حوصله ندارد که بیش تر از این داستان را کش دار کند و البته از طرفی هم فکرش پیش آن بچه ی بنده خداست که نکند داستان تمام نشده ، از گرما هلاک شود ( و نتواند گره داستان را باز کند ! ) مسئولیت خطیر قضاوت را خودش به عهده می گیرد !
□
مادرها معلوم است که در این جور مواقع چه کار میکنند ، دور میزنند ! همین طوری اینقدر بی خودی دور خودشان میچرخند و بی تابی می کنند تا انرژی شان تمام شود و یک گوشه ساکت بشینند و فقط صدای هق هق آرامشان به گوش برسد . اما پدر ها رفتارهای مختلف تری از خود بروز می دهند ولی متاسفانه ( یا برای نویسنده خوشبختانه ! ) پدر داستان ما یک کار بیش تر نمی کند . یک گوشه از خانه ی مجلل خودش می نشیند و سیگار میکشد !
مطمئنا خواننده خودش می تواند تصور کند که مادر در حالت بی تابی به پدر چه میگوید و یا با چه لحنی می گوید ( برای مثال " بلند شو مرد یه کاری بکن . الآن 10 ساعته بچه ات خونه نیومده . بعد تو این جا با خیال راحت نشستی برا خودت سیگار میکشی ؟ د ِ ... یالا ، پاشو دیگه ! ")و نویسنده با خیال راحت می رود سراغ دو شخصیت نسبتا مهم دیگر که در همین خانه حضور دارند و به پدر و مادر در جست و جو کمک می کنند اما هدف نویسنده از رفتن به سراغ این دو شخصیت که یکی برادر پدر و دیگری برادرزاده ی پدر است ، اثبات شراکت آنها در جرم است !
برادر پدر دفترچه ای را که حاوی آدرس دوستان بچه است را از پدر می گیرد و می خواهد که با ماشین خودش به دوستان بچه سری بزند . در همین موقع برادرزاده ی پدر رو به پدر می گوید : " عمو می خواین شما هم سوئیچتون رو بدین ، تو همین وقت که بابام میره سراغ دوستاش من هم برم مدرسه اش و این پارکای دور و بر ببینم شاید اون جا ها باشه ." پدر با آرامش تمام دستش را در جیب کرده و سوئیچ ماشینش را به برادرزاده اش میدهد . در همین موقع برادر پدر کلید را می قاپد و رو به برادرزاده ی پدر می گوید :" لازم نکرده ! بزار جوهر اون گواهی نامه ات خشک بشه بعد بشین پشت ماشین عموت . حالا همینمون مونده که تو هم توی این هاگیر واگیری تصادف کنی و اون وقت هیچی ، خر بیار و باقالی بار کن . خودم دم مدرسه اشم میرم ."
و به همین ساده گی برادر پدر با اعتماد نکردن و برادرزاده ی پدر با تو سری خور بودن در یک مرگ شراکت کرده اند !
□
و کلی شریک جرم دیگر که جرم شان مثل من است و اکثر شان را من نمی شناسم و احتمالا خیلی های شان را مقتول هم نمی شناسد ! ولی چون سریع می خواهیم برویم سراغ بچه آن ها را بررسی نمی کنیم !
□
یک بچه ی 10 ساله توی ماشین در حال عرق ریختن است . پیراهن قرمز و شلوار قهوه ای پوشیده است . بچه رو به دوربین (!) کرده و شروع به حرف زدن می کند :
" آقای معلم گفت که به پدر و مادرم بگویم بیایند مدرسه . پدر و مادرم هم می خواستند من را تنها بگذارند توی خانه و بروند مدرسه اما من موقعی که بابا توی حیاط رفته بود دست شویی و مامان هم تا بابا بیاید باغچه را آب میداد ، رفتم و پشت یکی از صندلی های ماشین قایم شدم . خلاصه توی راه برگشت از مدرسه من خوابم برد . بابا هم چون پارکینگ خانه را دارند بنایی میکنند ماشین را کنار کوچه پارک کرد و از این پارچه ها هم روی ماشین کشید و رفت داخل خانه .
و از آن موقع تا حالا من این جا تنها هستم و همه اش دارم بوق میزنم شاید یک نفر بیاید کمکم . ولی خبری نیست . نمی دانم تا کی دوام می آورم ! "
□
نویسنده دارد توی پیاده رو راه می رود که صدای بوق یک ماشین را از داخل کوچه ای که از مقابل آن میگذرد می شنود . کمی که دقت می کند میبیند صدای بوق از ماشینی است که رویش پارچه کشیده اند و کنار کوچه پارک کرده اند . نویسنده کمی تعلل می کند اما عاقبت مثل کلی آدم دیگر که بی توجه از آن جا می گذرند "وجهه ی اجتماعی اش" را می زند زیر بغل اش و می رود !

