خلاصهی بخش اول :
سعید در نیمههای شب با زنگ تلفن از خواب بیدار شد . رفت و گوشی تلفن را برداشت . همین !
الآن فکری شدهای که سعید دیگر از کجا پیدایش شد ؟ خوب انتظار نداشتی آن بابایی که توی بخش قبل جناب نویسنده – یعنی ما – این همه بلا را سرشان نازل فرمودند از بته عمل آمدهباشد و اسم و رسم نداشته باشد که ؟ نویسندهای که ما باشیم بالاخره باید یک طوری اسم این بابا را به مخاطب که شما باشی میگفتیم دیگر ! خوب حالا این طوری گفتیم !
بدون هیچ فکری گوشی تلفن را برداشت. حتی یک لحظه هم نمیتوانست صبر کند . کنجکاوی عجیبی که توی رگهایش بود و انگار کل قندهای بدناش را میخورد ، سکوتی که همه جا را به نام خود کرده بود و انتظاری که باعث شده بود دیوارها آرامتر از همیشه به نظر برسند ، همه اینها توانایی فکر کردن را از او سلب کرده بودند . فقط میدانست باید خودش را برای دو حالت آماده کند ...
- الو ...
یا اتفاق مهمی افتاده...
- الو ...
و یا یک مزاحم تلفنی سمج ، نصفه شبی یاد شمارهی او کردهاست ...
- الو ...!
نویسنده دیگر طاقتش طاق میشود بنابراین دستهایش را توی هوا تکان میدهد ، داد میزند " یوهو ! " و سپس با صدای بلند رو به خوانندهگان داستاناش میگوید :" گفتم که مهم نیست ! "
نویسنده پیش بینیهای دیگری هم دارد که مطمئن است برای داستان دیگری کنارشان نگذاشته ولی متاسفانه اینجا جای خوبی برای مطرح کردنشان نیست !
دلاش میخواست عصبانی باشد و هرچه فحش میشناسد را نثار مزاحم تلفنی بکند . دلاش میخواست عصبانی باشد و گوشی را چند بار محکم توی سر تلفن بکوبد ( البته با توجه به این که موقع انجام این کار یادش میافتاد که دیشب با تلفن خودش همین کار را کرده و این تلفن برای همسایهاش است ، اگر عصبانی هم میبود این یک قلم کار را نمیتوانست انجام بدهد ! ) اما به جای عصبانیت تنها احساسی که سراغاش آمد خستهگی بود بنابراین گوشی را سر جایاش گذاشت ، آرام – طوری که انگار میترسید صدایاش خواب را از سر خودش بپراند – گفت " اَه !" ، روی کپهی لباسها که کنارش روی زمین ریختهبودند خود را رها کرد و خیلی زود به خواب رفت .
چند دقیقهای بیشتر نگذشته بود که دوباره تلفن با صدای بلند – و درست در کنار گوشش – شروع به زنگ زدن کرد و باعث شد او با حالت بدی از خواب بپرد .
- اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ ه !!!
خیلی سریع ( و بدون تمام آن طول و تفسیرهای بار قبل برای برداشتن گوشی ) گوشی رابرداشت ولی این بار ( برخلاف مرتبهی قبل ) عصبانی بود و میتوانست تمام کارهایی را که دفعهی پیش انجام نداده است را انجام بدهد ...
توی فیلمها یا سریالهای اکثرا ایرانی، مزاحم تلفنی چندین بار زنگ میزند و شخصیت توی فیلم هم تمام این دفعات تلفن را با ملایمت و ملاطفت جواب میدهد تا این که بالاخره کاسهی صبراش لبریز شده و مرتبهی بعد که تلفن زنگ زد همزمان با برداشتن تلفن شروع به داد و هوار میکند اما از قضا همان یک بار در آن سوی خط به جای جناب مزاحم ، یکی از بزرگان فامیل تشریف دارند .
توی داستان ما اما جناب مزاحم تلفنی ( که البته نویسنده مطمئن نیست این اسم کاملا درستی برای او باشد ! ) اینقدرها هم باهوش نیستند و از علم غیب هم بهرهی زیادی نبردهاند بنابراین تمام فحشها نثار خودشان میشود !
( این قسمت علاوه بر نیش و کنایه به کلیشههای تلویزیونی برای جلوگیری از نقل فحشهای سعید هم بود ! مبادا که داستان ما به بدآموزی مبتلا گردد ! )
بعد از این که فحشهایش تمام شد خواست گوشی را توی سر تلفن بکوبد اما چشماش به تلفن شکستهی خودش ( که دیشب (یعنی همین چند ساعت قبل ! ( چه پرانتز تو پرانتزی شد ! ) ) همین بلا را سرش آورده و حالا گوشهی هال افتاده بود ) افتاد و فقط به محکم قطع کردن تلفن رضایت داد . ولی در عوض بعد از این که دوشاخهی تلفن را از پریز کشید چند مشت توی کپّهی لباسها کوبید و به سمت اتاقاش رفت تا دوباره بخوابد و آنقدر عصبانی بود که در راه تخت پایاش روی خودکار بیک یا خیسی موکت نرفت و سردی دستگیرهی در اذیتاش نکرد . بنابراین خیلی زود به تختاش رسید . روی تخت ولو شد . چشمهایاش را روی هم گذاشت و با کمال تعجب دید ( که البته ندید ! ) عصبانیتاش علاوه بر سریع رسیدناش به تخت بر سرعت به خواب رفتناش هم تاثیر گذاشته !
پس خیلی زود به خواب رفت !
نویسنده چند بار سعی میکند چیزی بگوید . حتی یک بار خیلی آرام ( آن قدر آرام که حتی برای چند لحظه خودش هم شک میکند به این که آیا دارد حرف میزند یا نه ! ) چند کلمهی نامفهوم هم گفت اما سریع از ترس بیدار شدن سعید دوباره ساکت شد و دیگر تا بیدار شدناش حرفی نزد !
ادامه دارد ...
